آنا کوچولوی مامانی

بزودي بر ميگردم

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین |

باتردیدهایی که در باره رفتن به فیروزکوه داشتم نهایت تصمیم گرفتیم یه مسافرت کوچولو در آخرین پنجشنبه سال 92 داشته باشیم بابایی جون صبح رفت سرکار و ساعت تقریبا 2:30 یا 3 بود که اومد و کم کم آماده شدیم و حرکت کردیم سمت فیروزکوه , شما هم خیلی خوشحال شدی از چند روز قبل همش میگفتی دلم واسه فربد تنگ شده و بریم پیشش و این یهویی دلتنگی بهونه یی شد واسه رفتن.

با دیدن فربد کلی خوشحالی کردی و اونم ماشاله بزرگ شده بود کلی باهم بازی و شیطونی کردین و طرفای ساعت 7 باهم رفتیم مغازه پسرخاله و یه دوری زدیم و برگشتیم خونه , دختر خاله سمیه هم اومد اونجا و دور هم خوش گذشت .

جمعه صبح بعد صرف کله پاچه و چای آماده رفتن به خونه دختر خاله سمیه شدیم تا سیسمونی پسر کوچولوشو که تو راهه و تقریبا هفته دوم عید بدنیا میاد رو ببینیم , سرویس خوابش و در کل وسایلش خیلی خوشگل بود و من خوشم اومد مخصوصا که فرش اتاقش همونی بود که من قبلا دیده بودم و خوشگل بود واسه ناهار برگشتیم خونه پسر خاله داریوش و بعد ناهار ؛ قلیون  کمی غیبت , صحبت از این ور اونور طرفای غروب برگشتیم تهران , هوا هم سرد و توام با دونه های کوچولوی برف بود .

ساعت تقریبا 8 بود که رسیدم تهران و دیگه حس شام درست کردن نبود مخصوصا با گریه های شما که از دلتنگی حکایت داشت خیلی غصه خوردم که چرا اینقدر از همه دوریم و  بابایی واسه خوشحالیمون شام پیتزا سفارش داد و حال و هوا رو عوض کرد مخصوصا که شما خیلی پیتزا دوست داری دیگه حواست پرت شد .بوس بوس دخمل نازک دلم

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین| |

.

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین| |

دیگه کم کم صدای پای بهار قابل احساسه و هوا هم بهاری شده من اصلا از این تغییر یهویی خوشم نمیاد یه احساس خواب آلودگی بهم دست میده ولی چه میشه کرد اینم یه نعمتیه از طرف خدا واسمون ، که بعد اون همه سرما و برف و بارون با دیدن خورشید و شنیدن صدای پرنده ها احساس شادی کنیم و به این فکر باشیم که گذشت و سال نو فرا رسید .

خیابونها همچنان در تکاپو و شلوغه ساعت 12 شب هنوز صدای ماشینها که در حال رفت و آمد هستن به گوش میرسه اینقدر شلوغ که هر ساعت از روز اگه بخوای بری سر قراری حتما باید خیلی زود حرکت کنی تا یه وقت تاخیر نداشته باشی , این روزها من و شما هر از گاهی میریم واسه خرید چیزای کوچولو بیرون و گاهی هم بابایی جون همراهیمون میکنه ، بالاخره تونستم بعد کلی گشتن یه کفش واسه خودم بخرم البته خیلی اذیتت کردم گلم ولی خوب بالاخره یه چیز شیک پیدا کردم آخه انگار عادتشون شده که دم عید هر چی جنس بنجله بریزن تو مغازه ها و کلی بکشن روش تا مردم بیچاره هم هی بگردن هی بگردن تا یه چیز خوب گیرشون بیاد .

مامان یاسمین جون بهم گفت که بچه ها خیلی درگیر خونه تکونی و خرید شدن و بهتره این آخر سالی یکم بهشون خوش بگذره واسه همین قرار شد باهم روز چهار شنبه بریم تءاتر موزیکال و از قبل بلیط رزرو کردیم و چهار شنبه رفتیم تآتر , خوب بود واسه بار دوم بود که میرفتیم و خوش گذشت و باحالترش این بود که ردیف دوم بودیم و کلی اشراف داشتیم به نمایش و شما هم خوب همراهی کردی.

اونجا بود که ما خانمها قرار گذاشتیم که جمعه اگه شد بریم نمایشگاه مصلی , البته همه چیز در حد حرف شد و بعد خداحافظی ساعت 12 بود که راهی خونه شدیم .

پنجشنبه هم من وقت آرایشگاه داشتم و بعد اومدن بابایی رفتم آرایشگاه , دم در موقع خداحافظی گفتی : مامان موهات رو کرم کن من خیلی دوست دارم کوچولو که بودم موهات کرم بود من خیلی دوستش داشتم , عاشق این اظهار نظرات دخمل گلم هستم بوس بوس

وقتی از آرایشگاه برگشتم دیدم پدر و دختر رفتین بازار میوه و تره بار کلی خرید کردین و نشستین باهم دارین بستنی میخورین , تا منو دیدی گفتی مامان قشنگ شدی منم بغلت کردم و یه فشار اساسی دادمت و بوسیدمت , بابایی هم گفت بعد رفتن من بهش گفتی که دلت واسم تنگ شده آخ که چقدر ذوق کردم موش موشی من .

جمعه ساعت 10:30 بود که تکتم جون زنگ زد و گفت بریم نمایشگاه ؛ شما و بابایی جون خواب بودین و قرار شد که بهشون خبر بدم , ساعت 12 راهی شدیم ولی اصلا به این فکر نبودیم که جمعه ست و مصلی نماز جمعه برگزار میشه و رسیدیم یه آقای سربازی گفت نمایشگاه یکشنبه , ما رو میبینی از اونجایی که باباها مخالف اومدنم بودن ما هم مصر شدیم حتما نمایشگاه بریم و تصمیم بر این شد بریم نمایشگاه حکیمیه که چشمت رو بد رونبینه اینقدر شلوغ و بهم ریخته و در هم بر هم بود یه دور کوچیک زدیم و برگشتیم سمت خونه , تو راه تصمیم گرفتیم نهار هم بیرون بخوریم و رفتیم لوکس طلایی که خیلی عالی بود و بعدش رفتیم خونه یاسمین اینا و بعد صرف تنقلات و طبق معمول قلیون بازیگوشی شما بچه ها برگشتیم خونه ..

روز خوبی بود امیدوارم سال جدید هم بهمون خوش بگذره...

بوس بوس دختر مهربونم دوستت دارم .

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین| |

سلام دخمل خوشگلم , دیگه سال 92 هم داره کم کم تموم میشه و سال جدیدتری شروع میشه این گذر ایام واسه شما خیلی مفهوم نیست ولی واسه ما بزرگترها خیلی پر معنیه امسال خیلی زود گذشت ؛ خوب و بد امیدوارم سال 93 بهتر بهتر باشه .

برخلاف سالهای قبل که ماه پایانی سال رو در تکاپوی خریدبودیم امسال بیشتر مهمون بازی داریم آخرهای هفته قبل بود که دوست بابایی جون با نامزدش اومد و دور هم کلی خوش گذشت و قرار شد که عید یه برنامه واسه دور هم بودن داشته باشیم هر سال اینقدر خودمون رو مقید به دیدو بازدید میکردیم که کمتر فرصت میشد با دوستان باشیم ولی میخوام سال جدید رو با این دور هم بودنها خوش بگذرونیم .....

شما هم اینروزا هم فهمیده تر شدی و هم مهربونتر و وقتی میگم خسته م کلا منو درک میکنی حالا جز مواردی که کمی شیطنت داری , جدیدا هم یاد گرفتی تا صبح ها بهت میگم بیا بریم خرید میگی : مامان میشه منو ببری خونه بازی من حوصله خرید ندارم ...قربون دخمل خوشگلم .

بابایی جونم این روزا درگیر کارهاشه و وقتی میاد خونه با وجود خستگی کلی باشما بازی میکنه تا من به کارام برسم آخه دارم واسه دخمل خوشگلم یه کت مخمل میدوزم , ببخشید که این روزا کمتر ازت عکس میزارم قول میدم سال جدید با عکسهای خوشگل وبلاگت رو مزین کنم

بوس بوس بوس مامانی من.

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین| |

سلام گلکم

کم کم داره عید میاد و یه تکاپویی تو آدم ایجاد میشه نمیدونم واسه چیه یه حسیه , حرص خرید کردن و خونه تکونی و چگونه گذروندن ایام عید ولی بهر حال ما که میریم شما ل و امید است این روزها به خوبی بگذره تا زودتر بریم شمال و لذتش رو ببریم .

این روزها یه تعطیلات سه چهار روزه بود که بابایی جون و مادر جون اومدن پیشمون و بیشتر وقتها رو میرفتیم واسه خرید و دیدن حراجیها و شلوغ وپلوغی ها خوب بود و خوش گذشت جمعه اونا که رفتن شما اصرار اصرار که بریم سرزمین بازی که تو تلویزیون تبلیغاتش رو نشون میده و بابایی بهت قولش رو داده بود و انصافا جای خوبی بود چون بیشتر وسایل بازیش مناسب سن شما بود کلی کیف کردی.از اونجایی که قول داده بودی دخمل خوبی باشی وقتی گفتیم برگردیم خیلی راحت قبول کردی و بعد گرفتن یه جایزه خوشگل برگشتیم سمت خونه .

شبش هم عمو اومد و تا امروز پیش ماست واسه آخر هفته هم دوست بابایی جون - مانی - میاد و خلاصه کلی سرمون شلوغه , خسته ام اما چه میشه کرد کلا عاشق اینم که دور برم شلوغ باشه ایشاله خوش بگذره .

راستی دخمل خوشگلم بلاخره طلسم آزمایشات سالانه شکسته شد و رفتیم و چکاپ , جالبیش اینه که همش میترسیدم موقع نمونه گیر خون بترسی و همراهی نکنی ولی دخمل شجا ع من اصلا آخ نگفت اولش گفتی درد داره ولی بعد سریع گفتی نه نه درد نداره آفرین شجاع و نازنین من , بعدش نوبت من شد که اومدی واسه دلداری ؛ مامانی جونم من میترسم ولی به روی خودم نیاوردم .

راستی امسال واست یه شومیز خوشگل گرفتم خیلی بهت میاد خوشگل شدی عزیزکم.

[موضوع : ]

نوشته شده در ساعت توسط مامان متین| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 55 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com