90.11.11
سلام دخملی ؛ امروز تقریبا وسطهای بهمن ماه و ما شاهد یه برف خیلی کوچولو با بارون سرمای شدید شدیم که خیلی قشنگتر میشد که برف میبارید ؛ولی خوب نشد که بشه.
![]()
دیروز هم هوا خیلی سرد بود ولی یکدفعه شما هوس کردی بریم بیرون و هی گفتی بیرون بیرون منم دلم سوخت و احساس کردم که دلت گرفته بس که تو محیط خونه بودی و دیگه داره حالت از اسباب بازی ها و شاید من بهم میخوره تصمیم گرفتم ببرمت بیرون ؛ لباسات رو بدون دردسر پوشیدی و شال کلاه و دستکش و آماده رفتن به بیرون ؛ البته ناگفته نمونه که شما جدیدا خیلی راحت و بی دردسر لباس میپوشی و دیگه مامان جونی رو اذیت نمیکنی ؛ خوب معلومه دخملی بزرگ شده و دیگه یه خانم به تمام معناست .
دیروز داشتیم اسباب بازی های شهر کتاب رو تماشا میکردیم که محیا جون و مامانش رو دیدیم که از خرید برمیگشتن ؛ خیلی دوست داشتم اسباب بازی های رو که میدیدم برات بخرم ولی خیلی گرون بود البته پول فدای سرت ؛ ولی فکر ش رو که میکردم اسباب بازیها فقط دو روز سالم میمونن دلم نیومد برات بخرم به قول مامان محیا جون بزرگتر که باشین بهتره ؛ دیگه هوا خیلی سرد شده بود رفتیم تا پایین هفت حوض و واست ذرت خریدم و تصمیم گرفتیم که برگردیم چون دیگه سرما قابل تحمل نبود و ترسیدم سرما بخوری برگشتنی هم واست cd بانی نی سه رو خریدم که اشتباهی بیش نبود چون اصلا نگاهش هم نکردی.
![]()
و اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دخملی تو خواب داره میخنده الهی قربونت برم ؛ داشتی خوابهای خوش میدیدی.کار خاصی نکردیم و تا ناهار که من همش تلفنی حرف زدم و شما هم دخمل خوبی بودی و نقاشی میکردی بعد ناهار هم خوابیدی و مامان فرصتی پیدا کرد که بیاد و برات بنویسه ، عاشق دخمل خوشگلم . میبوسمت عزیزم .

آخر من نفهمیدم راست دستی یا چپ دست ؟


دخمل هنرمند من با هر دو دست نقاشی میکنه .
![]()


90.11.11
