آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

جمعه

دخملی دیگه بزرگ شدی و این احساس داره مامان رو از خوشحالی دیوونه میکنه شاید کمی شیطنت و اذیتهات منو عصبانی کنه ولی وقتی با خودم فکر میکنم هیچ چیزی به اندازه بزرگ و خانم شدن تو خارق العاده نیست و این شیطنتها هم جزیی از این مرحله هاست که میگذره کم کم داری حرف میزنی و هر چی میگیم قشنگ تلفظ میکنی الان دیگه اسم همه رو میدونی و با بابایی بزرگی و دایی حسن قشنگ تلفنی حرف میزنی دیگه برای درخواستهات جمله های کوتاه بکار میگیری ؛ دیگه دوست داری شبا پیش بابایی جون یا بقول خودت پدرام بخوابی و روزا از من میپرسی پدرام کجایی؟ عاشق این مدل حرف زدنت هستم یه روز ی میرسه که حسرت این روزا رو میخورم ولی مهم این که کنارمی و با لبخندت و نگاهات و حرفات شادم میکنی. ...
26 آذر 1390

24 آذر ماه

سلام موش موش مامان امروز بابایی جون رفته سرکار الان یه مدته خیلی سخت در حال کار و تلاشه و امیدوارم که حاصل این همه زحمتی رو که میکشه ببینه ؛ شما هم میدونم که خیلی دلت براش تنگ میشه ولی خوب چاره ایی نیست باید تا جوونیم تلاش کنیم تا در آینده روزهای خوب و موفقی را در پیش داشته باشیم . قرار بود سپیده جون دیشب بیاد خونه ما ولی تصمیمش عوض شد و رفت خونه داداشش و امروز واسه ناهار میاد . غروب با سپیده جون رفتیم بیرون ولی شمارو نبردیم آخه اولا خواب بودی و ثانیا هوا خیلی سرده و من دلم نمیاد تو این سرما شما رو بیرون ببرم حالا یه کم که بزرگتر شدی میبرمت قربون شکل ماهت . بوس امروز یه پیراهن خوشگل واست خریدم تا روز تولدت بپوشی و عکس آ...
26 آذر 1390

23 آذر ماه

عشقم سلام ؛ دیشب مامان تا ساعت 4 بیدار بود تا در کارهای بابایی جون بهش کمک کنه بنده خدا بابایی که تا صبح بیدار بودو کاراش رو انجام میداد امروز صبح تلفنی از بابایی جون شنیدم که انجام کاراشون با موفقیت همراه بودو قراره براشون تلافی کنن امیدوارم که این کار خستگی چند روز رو از تن بابایی جون در بیاره . اما مامانی جونت امروز خیلی خسته و بی حاله نمیدونم عشقم فکر کنم سرما خوردم خیلی نگرانم که اگه مریض بشم به شما منتقل بشه و مریض بشی آخه مامانی طاقت مریضی شما رو نداره . از شیرین کاری های امروزت بگم که چون مامانی حال نداشت خوابیده بود و مثلا میخواست استراحت کنه اما شما مگه میذاشتی ورقهای دفتر نقاشیت رو ریز ریز کردی و بعد بلوز مامانی رو بالا ک...
23 آذر 1390

دیگه کم کم باید بریم .

دیگه کم کم باید ساک رو ببندیم و بریم سر خونه و زندگی خودمون ؛ طبق قرار قبلی با سمیه جون قرار شد که با اونا برگردیم تهران و مثل اینکه جمعه شب رهسپاریم . بعداز ظهر چهار شنبه با مامان بزرگی و خاله راحله رفتیم خونه مامان بزرگم چون حالش یه کم بد بود از اونجا هم رفتیم مغازه دایی حسن و آنا خانم تا تونست همه چیز رو بهم ریخت ولی دایی حسن مگه تونست به این یکی یه دونه مامان حرفی بزنه. دیگه از مغازه دایی خسته شدی گیر دادی به کلوپ بغل مغازه دایی جون و عکسها رو میکنی.   ...
23 آذر 1390

دوشنبه 21 آذر

سلام دخملی خوبی خوشگلم ؛ خیلی دوست دارم بدونم حالا که این مطالب رو میخونی چه سنی هستی و کجایی و چه احساسی داری ؟ ولی دوست دارم هر جا که هستی شاد و موفق باشی و بدونی که تک تک این مطالب رو که مینوشتم فقط به یادت بودم و دوست داشتم که تمام حسم رو واسه تو بزارم ؛ خوشگلم امروز و فردا رو بابایی خونه ست تا به کارهای دفاتر مالی برسه و خدا خدا کرده که شما همراهی کنی ولی صبح که از خواب بیدار شدی رو به من کردی و گفتی بدرام ( که همان پدرام است و شما جدیدا اسم بابایی رو صدا میکنی ) وقتی صدای بابایی رو از اتاق شنیدی دویدی طرفش و این شروع یه قصه تلخ بود که تا ظهر دامن بابایی رو گرفت و نذاشتی به کاراش برسه و الان به زور گریه و تو بغلش خوابیدی و باعث ش...
21 آذر 1390

مهمونی خونه خاله و روزهای آخر

ناهار خونه خاله راحله بودیم و کلی مهمون داشت داریوش و سپیده جون و سمیه و شوهرش ، مامان و بابا بزرگی و دایی حسن و من و شما وای چقدر زیاد بودیم ولی خیلی خوب بود و خوش گذشت . قرار شد جمعه ساعت 2:30 شب به سمت خونه حر کت کنیم و با سپیده جون اینا میریم . روزای خوبی بود که زود گذشت هر چند دلمون واسه خونه خیلی تنگ شده بود . ...
21 آذر 1390

عاشورای حسینی

بخاطر این ایام دوباره برگشتیم خونه مامانم و صبح عاشورا همراه شماو دایی حسن و مامان و بابا بزرگی رفتیم مطهری واسه دیدن دسته های عزاداری ؛ اونجا خاله راحله و دختر خاله سمیه و سپیده جون و خلاصه همه رو دیدیم و شما هم کلی شیر و کلوچه نذری گرفتی ؛ همیشه جدا از عزاداری ها یه چیز این روزا رو دوست دارم و اون شربتهای نذری که همون تخم شربتیه . که امسال هم قسمت شد که از این شربتها بخوریم . امسال بخاطر سرمای هوا نتونستیم خوب از این روزا استفاده کنیم امیدوارم سال بعد که شما هم بزرگتر هستین و هوا هم ان شالله روبراهه بریم و به خوبی از این شبا استفاده کنیم .   ...
21 آذر 1390

تاسوعای حسینی

  امروز نهم محرم ماه و تاسوعای حسینیه و همه ما مسلمونها امروز عزادار هستیم و واسه امام حسین علیه السلام اشک میریزیم البته شما که بزرگ بشی مطمئنا این حس رو درک میکنی از طرفی اگه به قمری حساب کنیم امروز روز تولد شماست و شما در یک چنین روزی متولد شدی اوایل خیلی ناراحت بودم که شما روز تاسوعا بدنیا اومدی ولی مامان بزرگم که زن مومن و با خداییه وقتی فهمید من ناراحتم  بهم گفت یه حکمتی تو این تولده و باید خوشحال باشی ؛ عزیزکم شاید ظاهرا اینطور نشون داده میشه که ما آدما زیاد در قید وبند مذهب نیستیم ولی هر کدوم از ما در قلب خودمون گرایشهای خاصی نسبت به این ائمه داریم و همیشه قلبمون برای اونا میتپه . امسال نشد که نذر آشپزی خودم رو ا...
21 آذر 1390

یکشنبه 13 آذر

از خواب که بیدار شدی همش میگفتی بریم ددر ؛ هوا اگر چه آفتابی بود ولی سرما هنوز میتونست یه سرماخوردگی رو به دنبال داشته باشه اما در برابر اوامر دخملی مگه نه میشد گفت . آنا خانم آماده خوشحال اما نمیدونه از کجا شروع کنه . تا اینکه مامان بزرگی اومد حیاط و شما با دیدن گوشیش لج کردی و خواستی که با گوشی بازی کنی . بعد که نوبت به دوچرخه سواری رسید و به زور بردمت بالا و ................. اینم تصویری از شیطنتهای آنا خانمی که همه چیز رو بهم می ریخت . آنا خانمی در حال خوردن شیر موز. شب هم دوباره با ماشین رفتیم مطهری واسه دیدن دسته های عزاداری ولی امشب خیلی سرد بود و تمام مدت تو ماشین نشستیم ؛ ...
21 آذر 1390

شنبه 12 آذر

خیلی ناراحتم که بابایی جون نیست ولی چه میشه کرد کارهای شرکت زیاد و بابایی مسئولیت داره و مجبور انجامش بده ؛ امروز صبح بابا بزرگ مسعود اومد دنبالمون تا بریم خونشون . تو راه هم کلی بابا بزرگی با من درد دل کرد و از همه چی گفت وقتی رسید م خونه مامان بزرگی خیلی ازدیدنت خوشحال شد و شما هم که بلدی چه جوری دل آدما رو ببری . ظهر وقتی دیدی مامان بزرگی نماز خواند تو هم خواستی که اداش رو دربیاری و روسری سرت کردی و مثلا رفتی سجده ؛ الهی قربون فرشته کوچولوی خودم برم . غروب هم خاله بابایی اومد و تصمیم گرفتیم بریم هیت های عزاداری رو تماشا کنیم و از اونجایی که هوا خیلی سرد بود با ماشین رفتیم ؛ واسه خرید زنجیر و تماشای هیت چ...
21 آذر 1390