آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.4.4

موش موشی مامان سلام صبح با اس ام اس سپیده جون بیدار شدم که نوشته بود جاجرودن و دارن با سمیه جون میان اینجا و از قرار معلوم داریوش خاله و شوهر خاله ام رو میرسونه کرج تا برن خونه عمه شون و بعد میاد تا با سپیده جون برن دکتر ، البته ناهار پیش ما هستن . با صدای صحبتهای من و سمیه و سپیده یهو دیدم یه دخملی تند و تیز از سمت اتاق دوید و نشست رو مبل و با تعجب داره ما رو نگاه میکنه الهی قربون اون چشمای دکمه ت بره مامان ، بعد اینکه سر حال اومدی و خواب از سرت پرید و وصبحونه رو هی کمی خوردی شروع کردی به حرف زدن و بازی کردن ، داریوش جون هم اومد و ناهار رو باهم خوردیم و بعد رفتن اونا هر کاری کردم بخوابی نشد از طرفی نظافت چی هم اومد و دیگه...
4 تير 1391

91.4.3

صبح خیلی خوابم میومد ولی ناچار بیدار شدم آخه از کمر درد داشتم میمردم خوشگلم نمیدونم با این کمر درد چه کنم ، بابایی که زنگ زد شما هم بیدار شدی و بعد خوردن شیر درخواست آدامس کردی نمیدونم این دیگه چه جورشه ؟ اینم عروسکیه که برات خریدیم و امیدوارم تمیز نگهش داری . الانم نشستی و داری عمو پورنگ رو طبق معمول نگاه میکنی .... ...
3 تير 1391

جمعه

سلام عشق مامانی عاشقانه  مادر و دختر: خوبی دخملی دیگه کم کم داری بزرگ میشی و از رفتارها و حالاتت میفهمم که یه تغییری نسبت به گذشته کردی اگرچه شیطنتت بیشتر شده و بیشتر اذیتم میکنی ولی همینکه یه سری کارهای دیگه رو انجام میدی ودل مامان رو میبری این شیطنت رو از یادم میبرم فقط مونده که از پوشک بگیرمت تا خیالم راحت بشه در مورد شیشه هم عجله ایی ندارم آخه میگن اگه بخوام بزور شیشه رو ازت بگیرم ممکنه از شیر هم بدت بیاد و من دوست ندارم دیگه شیر نخوری ، دخملی دیگه خودت کفش میپوشی لباست رو خودت انتخاب میکنی خودت غذا میخوری- البته ناگفته نمونه که خیلی بد غذایی - خودت صبح دست و صورتت رو میشوری و خیلی کارهای دیگه... راستی بلدی تا ده بشماری...
3 تير 1391

91.4.1

امروز پنجشنبه ست و اولین روز تابستون ؛ البته از چند روز پیش گرمای تابستون رو تجربه کردیم و امروز هم وارد اولین ماه تابستون شدیم این ماه نی نی سپیده جون بدنیا میاد . صبح از خواب بیدار شدیم و بابایی جون رفته بود سرکار و بخاطر مشغله کاری تا 5 یا 6 میخواست اونجا باشه و ما هم باید یه جوری خودمون رو سرگرم کنیم . شیطنتهای خانمی تمومی نداره . ساعت 5:30 بود که بابایی زنگ زد که آماده باشین بریم بیرون  خرید کیف و کفش واسه مامانی و کلی منو خوشحال کرد اگرچه دلم نمیومد که با این خستگی بریم بیرون ولی با اصرار بابایی جون آماده شدیم و رفتیم بیرون ، دم در که منتظر بابایی جون بودیم و اونم بخاطر ترافیک کمی دیر کرد همش میگفتی بابایی ...
3 تير 1391

90.3.31

صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم دلیلش رو هم نمیدونم ولی فکر میکنم بخاطر خوابهای شب قبل بود ولی بهر حال باید بیدار میشدم و کارام رو میکردم تا با هم بریم بیمه , این بیمه هم برای ما شر شده . خیلی صدات کردم با بیدار شی ولی دلم نیومد دخملی واسه همین گذاشتم هر وقت خواستی بیدار شی , تقریبا ساعت 11 بود که شما صبحونه خورده و لباسهات رو پوشیده آماده بیرون رفتن بودی دیگه کفشات رو خودت میپوشی و میگی میتونم و منم سعی میکنم دورا دور نگاهی کنم تا اشتباه نکنی اخه دخملی دیگه بزرگ شده اگه این پوشک رو هم ازت بگیرم انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده مامانی خودت همراهی نمیکنی چیکار کنم ؟ از جلو در خونه ماشین نشستیم تا در کارگزاری بیمه , تو راه ...
1 تير 1391

90.3.29 عید مبعث

دخملی جونم عاشقتم صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم صورتم رو بشورم اومدم دیدم دخملی بیدار شده و  نشسته رو مبل و منو نگاه میکنه عاشق نگاه کردنتم مامانی. آنا طبق معمول در کنار عروسکاهاش . دیروز با عمه فرانک که صحبت میکردم قرار بود بریم بیرون و اونا دوست داشتن بریم تیراژه و بعدش سرزمین عجایب و از اونجا که ما تازه شهر بازی رفته بودیم نمیدونستم بریم یا نه ؟ ولی بابایی جون گفت بریم و بخاطر شما کاری نمیشد کرد؛ صبح بعد کلی بازی و ظهر هم بعد خوردن ناهار هر کاری کردیم طبق معمول نخوابیدی ونگذاشتی ما هم بخوابیم ساعت یک ربع به شش حرکت کردیم تا به قرارمون برسیم - طرفای غروب باد و طوفانی بلند شد که نم نم بارون رو میشد دید...
30 خرداد 1391

90.3.28

صبح شد و ما هم طبق معمول بعد خوردن صبحونه نمیدونستیم چیکار کنیم البته شما که میدونستی چون بازم ازم خواستی عمو پورنگ رو بزارم تا نگاه کنی و من دیگه کلافه شده بودم آخه هر روز و هر ساعت حالم دیگه از عمو پورنگ بهم میخوره . بعد گفتی واسم آهنگ بزار برقصم و کلی شادی کردی. تازگیها یاد گرفتی علامت پیروزی رو نشون بدی . ببین دخملی چه حرصی میزنه جانم . ادامه داره ...............   دخملی خسته شده اینقدر شیطونی کرد. بعد شیطنتها و خوردن ناهار تصمیم گرفتیم بریم آب بازی دیگه حموم کردن اسم آب بازی واسه تو داره و به بهونه آب بازی میریم حموم . وای خدا دخملی لخت شده. طرفای غروب بعد حموم و...
29 خرداد 1391