سه روز تعطیلی
سلام عشقم ؛ امروز بیست پنج دی ماهه و من بعد کلی خواب و استراحت اومدم که بنویسم واست که به یادگار بمونه و در آینده با خوندن خاطرات بخشی از زندگیت خوشحال باشی که میتونی شاید اونها رو به یاد بیاری .میگم شاید آخه شاید حافظه ات یاری نکنه که تو نوجوانی خاطره یک یا دو سالگیت رو به یاد بیاری ولی وقتی میخونی تجسمش راحتتره . چهارشنبه 21دی ماه یه روز آفتابی و سرد: بالاخره بابایی تونست بیاد و باهم بریم فیروزکوه ساعت سه بعد خوردن ناهار بهمراه پسرخاله داریوش و سپیده جون رفتیم ترمینال شرق و بعد یکم معطلی با یه ماشین در بست رفتیم فیروزکوه و ساعت تقریبا شش رسیدیم و هوا تاریک شده بود من و سپیده جون رفتیم خونه و بابایی و داریوش رفتن مغازه . ...
نویسنده :
مامان متین
12:17







