آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.12.13

سلام مامانی جونم ؛ امروز صبح سپیده جون اینا رفتن و بعد رفتنشون من دوباره خوابیدم تا ساعت 9:30 که دیگه خوابم نبرد ولی شما همچنان در خواب ناز بودی هوا سرد و آفتابی بود یه هوای خوشگل تصمیم گرفتم امروز ببرمت بیرون , دیگه ساعت نزدیک یازده بود که تصمیم گرفتم بیدارت کنم وقتی صدات کردم و چشاتو باز کردی یهو احساس کردم دلم خیلی برات تنگ شده بود بوسیدمت و بغلت کردم و گفتی مامان صحبت ، جدیدا همش بهم میگی مامان بیا باهم صحبت کنیم و عروسکت رو میاری و سه تایی باهم حرف میزنیم عاشق اینکارت هستم اگر چه بعضی اوقات تکراری میشه ؛ بعد خوردن صبحونه دوباره روز از نو روزی ازنو dvdعمو پورنگ رو گذاشتم و تقریبا سه بار از اول تا آخرش رو نگاه کردیم عاشق این فیلم ...
13 اسفند 1390

90.12.10

کم کم داریم به بهار زیبا نزدیک میشیم اینروزا مامان حالش خوب نیست و اصلا حوصله تمیز کاری و خرید رو نداره خدا کنه تا هفته دیگه حداقل بهتر شم و بتونم خونه تکونی کنم ؛ از طرفی هم میترسم نزدیک عید شما هم مریض شی ولی بهر حال هر چی خدا خواست امروز صبح بابایی جون رفت به کارهای بانکیش برسه و من و شما هم در خواب ناز که دیدیم بابایی جون بایه نون تازه از راه رسید و کلی ذوق کردیم و صبحونه درست حسابی نوش جون کردیم طبق قرار قبلی میخواستیم بریم فیروزکوه ولی بخاطر حال من قرار شد سپیده جون اینا بیان ؛ غروب هم میریم فروشگاه پوریا نزدیک خونه که سیسمونیت رو خرید کرده بودیم چون قول داده چیزای خوشگل بیاره ؛ تابعد عشقم ........................... ...
11 اسفند 1390

سلام سلام سلام 90.12.9

  سلام دخمل گلم خوبی بالاخره بعد تقریبا نزدیک به یک ماه دوباره فرصتی شد که بیام به وبلاگت یه سرکی بشکم به خدا خیلی دلم واسه وبلاگت تنگ شده بود ولی یه سری مسائل مثل خرابی کامیپوتر و مهمونیها و رفتن به شمال و سر آخر مریضی مامانی باعث شد که نتونم واست بنویسم ؛ تو این مدت هم خیلی اتفاقهای خاصی نیفتاد و مهمترینش خرید ماشین مون بود که بعد شش ماه بالاخره راحت شدیم شاید اونی که میخواستیم نبود ولی به قول مامان بزرگی ماشین باشه آدم رو این ور و اونور ببره آخه تو این مدت خیلی بهمون سخت گذشت ؛ اتفاق بعدی هم که خیلی خوشایند بود قبولی بابایی جون تو استخدامی بانک سامان بود که از بعد عید میره سرکار جدیدش و هم اون و هم من خیلی خوشحالیم ؛ راستی گلم آخ...
11 اسفند 1390

90.11.18

سلام گلم ؛ امروز دویستمین سالروز تولد چارلز دیکنز نویسنده مشهور انگلیسیه که مامان جون خیلی از کتابهاو آثارش خوشش میومد مخصوصا کتاب آرزوهای بزرگ که عاشق فیلمش هم هستم امیدوارم شما هم که بزرگ شدی علاقه به خوندن کتاب های رمان داشته باشی و بتونی این کتابها رو بخونی .......... امروز صبح که چه عرض کنم تقریبا نزدیکای ظهر با زنگ تلفن دختر خاله سمیه از خواب بیدار شدیم و چه خوب که زنگ زد وگرنه تا ساعت 1 میخوابیدیم ؛ هواخیلی خوب بود سرد بود ولی آفتابی بنابراین تصمیم گرفتم که ببرمت بیرون ؛ سریع آماده شدیم و رفتیم هفت حوض از دم در ماشین گرفتم چون سختم بود بغلت کنم و راننده تقریبا تا جایی که میخواستیم بردمون . تا از ماشین پیاده شدی ...
18 بهمن 1390

90.11.16

امروز رو با یک استرس عجیبی از خواب بیدار شدم نمیدونم مامان جونی اگه امروز بابایی جون مرحله آخر استخدامی بانک سامان رو تموم کنه از خوشحالی چیکار کنم ولی خوب فقط فعلا میشه که براش دعا کنیم از صبح که از خواب بیدار شدی اصلا مامان رو اذیت نکردی و دخمل خوبی بودی و تقریبا سرت به کارهای خودت گرم بود و مامان هم که حوصله ش سر رفته بود شروع کرد با کامواهای اضافه یی که داشتیم برای عروسک خوشگلت یه یکسره بندی بافت ولی فقط جلو لباس رو چون دیگه حسش نبود ان شالله بقیه فردا ؛ شما هم که عشق نقاشی ، شروع کردی به نقاشی و تا یکی دو ساعت بی خیال مامان شدی : مامان قربون این ادا و اصول ؛ دیگه دارم دیوونه میشم از دست این دخملی عاششششششقت...
16 بهمن 1390

90.11.15

عکسهای دخمل گلم تو اولین روز هفته : دخملی میخوای همه عروسکا رو باهم بخوابونی آخه مگه میشه مامان جونی؟ آنا :حالا دیدی شد مامان جون . ا لهی قربون ژستت بره مامان. همش داری کارای خطرناک میکنی و مامان کلی ناراحت میشه ؛ امروز هر چی تلاش کردم بعدازظهر بخوابی نشد و تا شب بیدار بودی و کلی اذیت کردی , بابایی جون که اومد هم اونو اذیت کردی و نمیذاشتی یه فیلم درست حسابی نگاه کنیم راستی مامانی بابایی امروز با خبرهای خوبی اومده حالا ان شالله دعا کن تا روزهای آینده که موفقیتش 100% بشه و یه جشن سه نفره بگیریم . ...
16 بهمن 1390