آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.11.2

سلام مامان جونی ، امروز بیست و هشت صفرماهه و از بچگی یادمه مامان اینا میگفتن 28 صفر خیلی سنگینه نفهمیدم حکمتش چیه شاید بخاطر این که رحلت حضرت رسول اکرم و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام باشه من همیشه دلم واسه امام حسن خیلی بیشتر میسوخت آخه همش در باره امامهای دیگه حرف میزدن و در مورد امام حسن کم میگفتن از طرفی هم چون جدم برمیگرده به امام حسن یه دلبستگی خاصی نسبت بهش دارم بهر حال صفر ماه هم داره تموم میشه و کم کم مردم به فکر خرید عیدو عروسی و... میافتن . از دیروز که عمه فرانک زنگ زد قرار شد که اگه سپیده جون اینا نیومدن بریم خونشون ؛ سپیده هم زنگ زد و قرار دکترش کنسل شد و صبح بیدار شدیم و بعد حموم من و تو و بابایی که نتیجه ...
3 بهمن 1390

عکسهای گریه یه دخمل شیطون بلا

امروز شنبه یکم بهمن ماهه و تقریبا یک روز در میان تعطیلی داریم و خوش بحال اونایی میشه که در طول ماه یا هفته ها کلی کار میکنن و خسته و کوفته هستن و عاشق حداقل یه روز تعطیلی ؛ نمونه ش بابایی جونه که کمبود خواب داره و تعطیلات مثل یه نقطه امید تو زندگیشه درست مثل روزیکه معلم یا استاد نمیومد و ما از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم که ان شالله شما در آینده تجربه خواهی کرد عزیزکم . امروز برخلاف میلم تصمیم گرفتم عکسهای گریه شما رو واست بزارم هر چند موقع گرفتن عکس از عذاب وجدان داشتم میمردم ولی خوب اینم یه خاطره ست ؛ گریه های آنا خانم بخاطر گرفتن و بازی با گوشی مامانه که باید کم کم ترک بشه البته درسته که هر چی ما داریم متعلق به شماست ولی آ...
3 بهمن 1390

خداحافظ نی نی کوچولو

دخترکم الان که دارم برات مینویسم بغض گلومو گرفته و نمیدونم چی بگم دوست ندارم بنویسم دست دلم به نوشتن نمیره آخه با خبر شدم که یه نی نی کوچولو به سمت خدا مسافرت کرد خیلی ناراحتم واسه مامان و باباش خودش حتما الان تو بهشته ولی مامان و باباش چی میکشن من که طاقت ندارم دلم خیلی گرفته خدا به مامان و باباش صبر بده مخصوصا مامانش چون درکش میکنم و از همین جا بهش تسلیت میگم . انار کوچولو یه نی نی نازه که براثر یه حادثه ( برگشتن آب سماور ) دچار سوختگی میشه و بعد از چند روز امروز باخبر شدم که فوت کرده خدا رحمتش کنه . خدا حافظ فرشته  کوچولو . ...
1 بهمن 1390

90.10.29

    سلام دخمل خوشگلم ؛ حالت چطوره ؟ من که آرزومه همیشه خوب و شاد باشی . صبح ساعت حدود 11 بیدار شدیم و چقدر مزه داد خوابیدن انگار خیلی وقت بود نخوابیده بودیم حالا هر کی ندونه فکر میکنه من و تو چه مشقتهایی در راه خوابیدن میکشیم و شبها بیداریم و ...... دیگه نمیدونن که کار همیشگیمونه . از خواب که بیدار شدم دیدم آسمون عجب آفتابی و قشنگ شده سری به گوشیم زدم دیدم مامان محیا جون sms داده بریم بیرون ولی چون دیر بیدار شدیم احتمال دادم که رفته باشن ونشد که بریم . بابایی هم رفته بود سر کار ؛ طی تماس تلفنی با مامانی جون فهمیدم که خط لوله گاز رشت ترکیده و اوضاع نابسامانی حاکمه از طرفی قطعی گاز و از طرفی سرما کلافه شون کرده ...
1 بهمن 1390

رویاهای یک دختر

سلام دخمل مامان ؛ همه آرزوهای من با وجود تو دلنشین تر میشه آرزوی یه آینده قشنگ در کنار تو ؛ آرزوی یه سفر هیجان انگیز با وجود تو ؛ حتی آرزوی داشتن یه چیز کوچولو وقتی ببینم تو هم داری با خوشحالی میخندی و از داشتن اون لذت میبری برای همیشه دوستت دارم و میدونم بابایی هم در همین فکره اگر چه مشغله های زندگی وقتی رو نمیزاره که برات بنویسه ولی وقتی خسته از سر کار میاد و دم در تو رو میبینه و چشماش از دیدنت برق میزنه ،  بغلت میکنه میبوستت و عاشقونه نگات میکنه میدونم که همین فکرها تو ذهن اون هم نقش میبنده برای همیشه همیشه عاشقیتم بوس بوس . امروز صبح که از خواب بیدار شدیم کلی تلفن داشتیم اول مامانم زنگ زد و کلی حرف زدیم خیلی دوست دا...
28 دی 1390

90.10.26

دخمل گلم سلام ؛ هر روز که برات مینویسم سلام یه حس خوبی درونم هست انگار تازه متولدشدی و تازه دیدمت آخه حتی وقتی پیشم که هستی دلم برات تنگ میشه .  امروز سپیده جون و سمیه رفتن و من و شما نمیدونستیم چی کار کنیم آخه هوا سرد و آلوده ست و شما هم یکم سرما داری میترسم ببرمت بیرون دوباره حالت بد شه خدا کنه این زمستون بگذره و بهار بیاد تا شما راحت بشی و حداقل حوصله ت سر نره ببرمت اینور و انور. صبح باباپدرامی زنگ زد و گفت بابت ماشین باید پول واریز کنیم و باید میرفتیم بانک در نیتجه برنامه صبح هم جور شد و دوتایی با یه آژانس رفتیم بانک ؛ تو بانک خیلی اذیت کردی و همش میگفتی بریم ددر آخه دخملی خوب اینجاهم یه جور ددره دیگه به هر بهونه ایی آرومت...
27 دی 1390

90.10.25

عشقم سلام ؛ الان که دارم مینویسم بغلم نشستی و مثل یه دخمل خوشگل و خانم داری نگام میکنی و هر چند وقت یکبار یه دستی به دکمه های لپ تاپ میزنی ولی خوب بهتر از گذشته به حرفهای مامان گوش میدی و تا میگم آنا خراب میشه دستت رو میکشی انگار که دیگه متوجه این موضوعات میشی ؛ دیشب خوشگلم یهو حالش بهم خورد فکر کنم معده ات سردی کرده ولی از صبح خوب بودیو دیگه زنگ نزدم به دکترت ؛ هوا هم امروز خوبه ولی سرده بهمین خاطر فکر کنم نتونیم بریم بیرون تا بعد.................... عزیزکم امروز سپیده جون زنگ زد که برای وقت دکترش میاد و سمیه همراه اونه ؛ یکم دستی به سرو وضع خونه کشیدم آخه همیشه به لطف شما همچی اینور و انوره بعد عوض کردن لباسای تو و خودم منتظر بچه ه...
27 دی 1390