آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.8.1

امروز اول آبانه ؛ گلکم میدونی مامان عاشق ماه آبانه ماه برگهای زرد که تو خیابون زیر پاهای عابرین صدا ی خش خشش دل آدم رو میلرزونه ؛ ماه عاشقی ؛ ماه بارون که البته تو شمال مزه میده و  خوب صد البته  ماه تولدمامان جونی  . کاشکی الان یه دخمل بزرگی بودی تا احساس منو در ک میکردی احساس اینکه الان یه مامان بزرگی دارم میشم و چند روز دیگه تولدمه ،واسه ما خانمها بالا رفتن سن یکم ترسناکه ولی من همیشه باخودم این شعار رو میدم که دل باید جوون باشه وگرنه اگه به مسئله سن توجه نکنیم پیر شدن رو خیلی دیرتر احساس میکنیم الان هر کی وب شما رو بخونه فکر میکنه مامانت ببین چند سالشه؟ امروز بابایی پدرام یه لطف کردو مرخصی گرفت تا من راحتتر ب...
2 آبان 1390

یه سری دوستای جدید

مامانی جون امروز فرصتی شد به نظراتی که واست گذاشته بودن نگاهی کنم دیدم خیلی از مامانا از وب شما دیدن کردن و کلی واست پیام گذاشتن خیلی ناراحت شدم که نتونسته بودم واسشون پیام بفرستم اسامیشون رو تو لیست دوستات گذاشتم تا هر روز یه سری به اونا هم بزنیم امیدوارم دوستای خوبی واسه هم بشیم .   ...
30 مهر 1390

جمعه

امروز جمعه ست مامانی جونم ،صبح زود از خواب بیدار شدم نمیدونم چرا خوابم نبرد و خودمو تا موقعی که گلکم و بابایی جونش از خواب بیدار بشه مشغول کردم یهو شنیدم صدای دخملم میاد که میگه ماما ..وای خدا چقدر دلنشینه شنیدن این صدا رفتم دیدم بغل بابایی دراز کشیدی و داری خودتو واسه اون لوس میکنی حق دارن میگن دخترا خودشونو واسه باباهاشون لوس میکنن ؛ اخه باباهام کم ناز دخملاشونو نمیکشن . تا منو دیدی خندیدی و اومدی بغلم بعد از صبحونه طبق عادت همیشه شروع شد: پاشو پاشو میگی و من و یا بابا رو بلند میکنی میبری یا سروقت کمد اسباب بازی هات یا میگی پاشو آهنگ بزار برقصیم . الهی من قربون اون پاشو گفتنت برم که خیلی ناز توش داره . واسه امروز تصمیم خاصی نداری...
29 مهر 1390

90.7.28

سلام مامانی جونم ؛ ساعت ده صبح با قرار قبلی رفتم ارایشگاه و شما تو خواب ناز بودی فکر کردم زود میام ولی ساعت 2:30 اومدم خونه تمام حواسم پیش شما و بابایی جون بود آخه ناهار نداشتین وای خدا چیکار کنم دخملم گرسنه نباشه؟ البته از اونجایی که به بابایی پدرام اعتماد داشتم میدونستم یه کاری میکنه وقتی رسیدم خونه گفت آنا یه چیزی خورده ولی من تند تند ناهار آماده کردم بعد اونم شما خوابیدی . مامان محیا جون زنگ زد بریم بیرون ولی من چون خسته بودم و تاتو ابرو داشتم نمیتونستم برم ولی غروب تر شما و باباپدرامی دوتایی رفتین بیرون تا یه دوری بزنین و خرید کنین. دوستت دارم عزیزکم میبوسمت. ...
29 مهر 1390

90.7.27

آنا خانمی  امروز صبح مامان بزرگی و بابابزرگی رفتن و روز تازه واسه ما شروع شد وقت رفتن شما خواب بودی و ا ونا خیلی ناراحت شدن که نتونستن با شما خداحافظی کنن ولی دلشون نیومد که بیدارت کنن ؛ مامانی امروز دچار توهم کثیفی شده و فکر میکنه باید کل خونه رو یه نظافت اساسی بکنه بخدا دیروز خونه رو تمیز کردم ولی بازم باید تمیزش کنم تمیز تمیز تمیز تمیز قرار شد ساعت 7 با مامان محیا جون بریم هفت حوض ولی نمیخواهیم شما دوتا رو ببریم تا با خیال راحتتری بریم خرید . مامانی جون الان که دارم این مطالب رو مینویسم خیلی خسته ام چون امروز کلی راه رفتیم تازه واسه شما یه بلوز خوشگل خریدم ؛ خیلی از رنگ و نقشش خوشم اومد قیمتش هم مناسب بود راستی مامان...
29 مهر 1390

انار صد دانه یاقوت

امروز 26 مهر ماه جشنواره انار یاقوت بهشتی روز افتتاحیه شه و من خیلی دوست دارم برم چون عاشق انارم مامان بزرگی بخاطر این مراسم برگشت به رشت رو یک روز عقب انداخت اول قرار بود صبح با عمه و مامان بزرگی اینا بریم ولی عمه بخاطر تغییرات فصلی و آلرژی مریض شده و برنامه به بعدازظهر موکول شد . بعد خوردن ناهار هر چی تلاش کردم شما یه چرتی بزنی و بعدازظهر سرحال باشی نشد ساعت 4 رفتیم فرهنگسرای اشراق خیلی شلوغ بود ولی اونجوری که فکر میکردم باحال باشه نبود شاید روز اول بود باخودم تصمیم گرفتم به مامان محیا جون بگم تا یه روز با محیا ببرمت اونجا ، واسه مراسم افتتاحیه حسینی مجری تلویزیون و کلی گروه موسیقی و دم و دستگاهه سیما اومده بودن کلی انار های باحال و صنای...
27 مهر 1390

90.7.25

سلام ماهکم ، همیشه وجود تو یه حسه تازه ایی واسه منه که بخوام یه روز جدید رو شروع کنم از اینکه کنارمی و تو چشام نگاه میکنی و میخندی یه دنیا عشق و علاقه به زندگی رو تو من به وجود میاری شاید اگه نبودی .....نمیدونم نمیخوام در موردش صحبت کنم حالا که هستی و دوستت دارم دوستت دارم .                                                               &...
25 مهر 1390