آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.8.9

  سلام دخمل گلم ، امروز خدا رو شکر بارون کمتر شده و بابایی جون براساس نرم افزار اب وهوای گوشیش که خیلی هم بهش اطمینان داره میگه سه شنبه هوای تهران خوبه وای چه پیشگویی شده این بابایت . صبح که از خواب بیدار شدی اومدی و صورتم رو بوس کردی و دوباره چشاتو بستی انگار یه دنیا رو به من دادن آخه راسته میگن دخملا خیلی شیرین زبونن ولی ما دخمل شیرین ادا هم داریم خیلی دوستت دارم مامانی ؛ مدتیه سر خوردن صبحونه ادا و اطوار در میاری و خوب صبحونه نمیخوری همش میگی پنیر و کره رو روی نون بزنم و شما فقط همون کره و پنیر رو میخوری آخه اینم شد صبحونه خوردن بخاطر همین کیک درست کردم تا جاش اون رو بخوری بابایی هم که به توصیه من که تو اینترنت خونده...
10 آبان 1390

بارون بارونه ؛ زمین ها تر میشن ....

بارون بارونه زمینها تر میشن ؛ اره امروز بارون آبان ماهی برای اولین بار چه زیبا بارید. سلام ماهکم ؛ امروز خیلی نگران حالتم آخه دوباره آبریزش بینی گرفتی و چند بار عطسه زدی خدا کنه این فصلهای قشنگ ولی سرد رو بدون بیماری و نگرانی بگذرونی عشقم . دیشب همش از خواب بیدار میشدی و میگفتی ایش = شیر ؛ نمیدونم چی شده چند شب همش میگی شیر میخوام بابا پدرامی میگه اون شیر نمیخواد تشنه شه آخه نکنه نزدیک شومینه میخوابی جات خیلی گرمه و ممکنه تشنه باشی ولی خوب دیشب حداقل سه بار ایش خوردی نزدیک ساعت 7 هم بیدار شدی و دیدی بابا پدرامی نیست گشتی دنبالش و منو بیدار کردی گفتی بابا نیست رفته ددد الهی قربون حرف زدنت ولی بابایی دستشویی بود تا بابا...
8 آبان 1390

سه شنبه سوم آبان

           مامان گلی سلام خوبی دخملی ؛ الان که داری این مطالب رو میخونی حتما یه دختر خوشگل و زیبا شدی که میتونه بخونه و بنویسه و شایدم یکم بلده بخونه و مامانش کمکش میکنه بهر حال آرزو میکنم  هر کجا که هستی و تو هر سنی که هستی شادو سلامت و موفق باشی که تنها آرزوی یک مادر همین و بس. نمیدونم چرا دیروز اصلا حوصله نداشتم بشینم و یه چند جمله برات بنویسم خیلی ناراحت بودم ولی خوب حسش نبود ولی الان خیلی بهترم و بعد یه حموم حسابی که معمولا با شما یکی دو ساعت طول میکشه و حالا که شما در خواب ناز هستی اومدم پای لپ تاپ. دیروز بخاطر نظافت ساختمون نتونستیم یه سر بیرون بریم هر چند ک...
8 آبان 1390

شش نفر و نصفی

سلام عشقم ؛ امروز شنبه ست و من فرصتی پیدا کردم که بعد خوابوندن شما بشینم و خاطرات این یکی دو روز گذشته رو بنویسم کلی سرمون شلوغ بود فرصتی نداشتم عکسی ازت داشته باشم آخه همش در حال پذیرایی از مهمونام بودم .خلاصه دخملم رو زیاد نتونستم تحویل بگیرم . راستی امروز هفتم آبان ماه سال روز ازدواج حضرت فاطمه زهرا (ص) و حضرت علی (ع) است که من خیلی حضر ت فاطمه زهرا رو دوست دارم هم بخاطر هم نام بودن با خودم هم بخاطر اینکه تا حالا خیلی توجه به من کرده و هر چی ازش خواستم به من داده امروز حتی یه خبر خوشم شنیدیم و ازش خواستم تا به نتیجه رسیدن اون کمکمون کنه از طرفی بخاطر سید بودنم یه کشش خاصی نسبت به این خانم بزرگواردارم شاید نتونستم اونجوری که او...
8 آبان 1390

ماجرای دکتر رفتن آنا خانمی

امروز شنبه ست و هفتم آبان ماه و در ادامه پست قبلی که برات نوشتم قرار شد بریم دکتر ؛ ساعت یک ربع شش وقت دکتر داشتیم و ساعت 5:15 آژانس اومد و رفتیم پایین، بارون همچنان میبارید و کلی ترافیک بود راننده آژانس از ما خواست که سر راه یه بسته رو جایی تحویل بده و زشت میشد که بگم نه بنابراین قبول کردم تقریبا ده دقیقه به شش بود که رسیدیم مطب و از آنجایی که دکتر فامیل بابایی جونه و منشی هم این مطلب رو میدونه کلی شمارو تحویل گرفت و باهات حرف زد اما یکم که گذشت حوصله ت سررفت و گفتی بریم بیرون ولی آخه مامانی جون ما باید میرفتیم پیش آقای دکتر . بعد از اینکه یه گشتی تو اتاق انتظار زدی یه جای قشنگ رو پیدا کردی مثل اینکه جدیدا آقای دکتر یه قسمت از مطبش رو اخت...
8 آبان 1390

دل نوشته مامانی

گاهی برایت مینویسم اگر چه تو نوشته ها را نمی خوانی اما نوشتن چیز دیگری ست گاهی برایت مینویسم اگر چه روزها توی دلم با تو حرف میزنم اما نوشتن چیز دیگری ست دوست دارم گاهی برای تو بنویسم و تازه شوم نوشتن برای تو چیز دیگر دیگری ست . ...
6 آبان 1390

90.8.4

سلام مامانی جونم ؛ امروز اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه بارون بود و هوا سرد شده و شما هوس ددر کردی آخه دخملی جون آب بینیت که براه افتاده فکر کن تو این سرما ببرمت بیرون وای وای ....... آماده شدیم که بریم بیرون آخه دلم نیومد که اینقدر اصرار کنی و نبرمت ولی همین که رفتیم پایین دیدم بارون شدید شده خیلی ناراحت شدی و میگفتی تو بارون بریم ولی نمیشد که مامانی جون داشتی شروع به گریه میکردی که بردمت پارکینگ و با توپ بازی کنی . واقعا کیفیت دوربین دیجیتالی یه چیز دیگه ست . تا توپ رو دیدی رفتی سراغش ؛ خیلی کثیف بود ولی چیکار کنم دخملی خیلی ناراحت بود و نمیشد بهش  حر فی زد. شب هم کلی با بابایی بازی کردی و ...
6 آبان 1390