آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

وای چه هوای سردی

دیشب ساعت یک رسیدیم فیروزکوه شما هم خواب بودی تا صبح که بیدار شدی و با تعجب به اطراف نگاه میکردی حتما با خودت میگفتی اینجا کجاست ؟ صبح بابا پدرامی رفت مغازه پیش پسرخاله و ظهر باهم برگشتن خونه تو هم با دیدن  پسر خاله داریوش خیلی خوشحال شدی ، روزای اول اصلا رابطه ی خوبی با داریوش نداشتی ولی الان دل میدی قلوه میگیری کلی خودتو واسش لوس کردی اونم خیلی تحویلت میگیره .هوا تاظهر خوب بود ولی ساعت ٢یا ٣ به بعد باد سردی میاومد که نگو نپرس شما هم که دوست داشتی بری بیرون تا تو حیاط میرفتی میگفتی سده ، الهی مامان قربون سرد گفتنت بره ؛ کم کم داری کلمات رو ادا میکنی و این واسه مامان خیلی هیجان انگیزه . &nb...
18 مهر 1390

آنای خوابالو

  آنا جونم امروز 13مهرماهه و قراره سپیده جون ناهار بیاد پیش ماوتاغروب اینجاست ، ناهار هم لوبیا پلو درست کردم چون خیلی دوست دارم خدا کنه باب میل شما خانمی هم باشه . از اونجایی که اگه یکی بیاد خونه ما وقت خواب شما بهم میخوره ظهر نخوابیدی و غروب که رفتیم بیرون شما یکسره خوابیدی. آنا خانمی آماده و خوشحال برای رفتن به بیرون . مامانی امیدوارم خوابهای خوش ببینی . بوووووووووووسسسسسسسس. آخر شب بابا و مامان سپیده جون میخواستن برن فیروزکوه و سپیده به ماهم گفت باهاشون بریم ولی بابایی خسته بود ولی با اصرارهای بیشماره سپیده جون تند تند وسایلمون رو تو ساک گذاشتیم و رهسپار فیروزکوه شدیم .امیدوارم خوش بگذر...
18 مهر 1390

اولین خرید به همراه مامان

سلام خوشگل مامان ؛ دیروز باهم رفتیم باغ سپهسالار تا مامان یه نگاهی به کفشها بندازه اولین باریه که تو این مسافت با هم میریم که خرید کنیم .  سپیده جون ساعت 5 اومد خونه مون تا باهم بریم ، روز استرس داری بود میترسیدم تو این مسافت که باهم میریم و مخصوصا با مترو نتونی تحمل کنی ولی نه اشتباه کردم تو مترو خوب بودی و اذیتی نکردی یکم واست میوه آوردم و تا اونجا مشغول بودی فقط تو باغ یهو دیگه قابل کنترل نبودی و میخواستی به همجا سرک بکشی خوب اولین بار بود میومد ی اینجا و واست جالب بود بعداز یه دوری که زدیم دیگه خسته شدی و بهونه گرفتی شانس آوردیم بابایی جون بایکی از دوستاش تو لاله زار واسه خرید لوستر بود و اومدن دنبالمون وگرنه نمیدونستم چه جوری با...
12 مهر 1390

90.7.11

سلام دخمل نازم ؛ امیدوارم که امروز شاد و سرحال باشی ؛ نمیدونم که این مطالب رو که میخونی چند سالته و مامان الان کجاست ولی همیشه و همیشه دوستت داره و آرزوی خوشبختی برایت میکنه ، میخوام این وبلاگ رو یه روز که نمیدونم چه وقتیه به تو هدیه بدم تا با خوندنش بدونی مامانی همیشه به یادته  و هر لحظه از زندگیت براش خیلی مهم بوده . میبوسمت عزیزکم.                                                       ...
11 مهر 1390

به یاد گذشته

تقریبا دو ماه و چند روز دیگه دوساله میشی یه دخمل خوشگل که داره بزرگ و بزرگتر میشه من و بابایی قرار گذاشتیم که هر سال نزدیک روز تولدت ببریمت آتلیه و ازت عکسای خوشگل بگیریم تا زمانی که خودت بزرگ بشی و این کار رو انجام بدی پارسال هم اینکار رو کردیم ان شالله تا امسال .......   چه روزی بود اولش شما خیلی همکاری میکردی ولی بعدش که محیط برات عادی شد خواستی به همه چیز دست بزنی و دیگه قابل کنترل نبود. ...
10 مهر 1390

90.7.8

امروز صبح برام خیلی دلنشین بود چون شبش شما مامان رو بغل کردی و خوابیدی دستت رو هم دور گردنم حلقه کرده بودی وای چه احساس خوبی درست مثل وقتی که تو شکمم بودی و جزیی از وجودم حست میکردم حالا هم که نفست بهم میخورد دوست نداشتم هرگز این لحظه تموم شدنی باشه خیلی دوستت دارم گلم.                                                               &...
9 مهر 1390