وای چه هوای سردی
دیشب ساعت یک رسیدیم فیروزکوه شما هم خواب بودی تا صبح که بیدار شدی و با تعجب به اطراف نگاه میکردی حتما با خودت میگفتی اینجا کجاست ؟ صبح بابا پدرامی رفت مغازه پیش پسرخاله و ظهر باهم برگشتن خونه تو هم با دیدن پسر خاله داریوش خیلی خوشحال شدی ، روزای اول اصلا رابطه ی خوبی با داریوش نداشتی ولی الان دل میدی قلوه میگیری کلی خودتو واسش لوس کردی اونم خیلی تحویلت میگیره .هوا تاظهر خوب بود ولی ساعت ٢یا ٣ به بعد باد سردی میاومد که نگو نپرس شما هم که دوست داشتی بری بیرون تا تو حیاط میرفتی میگفتی سده ، الهی مامان قربون سرد گفتنت بره ؛ کم کم داری کلمات رو ادا میکنی و این واسه مامان خیلی هیجان انگیزه . &nb...
نویسنده :
مامان متین
8:45









