آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

یه روز شلوغ واسه مامانی

امروز جمعه ست و من تصمیم گرفتم با مامان بزرگی و بابابزرگی برم یه جا که چند نفر از دوستای مامان بزرگی تعریفشو میکردن (جمعه بازار تهران ) تا حالا اسمشو نشنیده بودم اما به یه بار رفتنش میارزید قرار شد بابا پدرامی و شما خونه بمونین آخه ممکن بود واسه شما خسته کننده باشه و چه خوب که شما رو نبردم .با تعریفایی که میکردن من اصلا از اینجور جاها خوشم نمیاد ولی خوب رفتیم و با خستگی ساعت 3 اومدیم خونه . بعد ناهار چون قراره شب بریم خونه عمه بابا با هم رفتیم حموم و کلی بازی کردی در واقع اسمش حموم رفتنه ولی واسه شما آّب بازی بیشتر شباهت داره . خونه عمه هم خوش گذشت با عمه های دیگه بابایی که خارج بودن از طریق نت صحبت کردیم و کلی شما رو ناز دادن ...
25 مهر 1390

وای خرید

سلام گلکم ؛ امروز صبح تصمیم گرفتیم با بابایی جون بریم خرید وای دیگه خسته شدم اینقدر به خرید فکر کردم با خودم گفتم اگه چیزی پیدا نکردم نمیرم عروسی ، شما هم پیش بابایی و مامان بزرگت موندی خیلی دلم میگیره وقتی تو رو پیش کسی میزارم آخه خیلی سخته وقتی همه روزا پیشتم وقتی تنهایی میرم حواسم پیشت میمونه، تقصیر خودمه چیکار کنم ؟ کلی تو مفتح گشتیم اما یه لباس مناسب پیدا نکردیم یا گرون بود یا جینگلی مستون که من اصلا خوشم نمیومد دیگه کلافه شدم و به بابایی گفتم بریم خونه ، برگشتنی هم رفتیم فروشگاه یاس و واسه تو یکم خوراکی خریدیم . مامان بزرگی کلی ازت تعریف کرد گفت که دختر خیلی خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی واقعا به داشتن دخملی با این همه کمالات ...
25 مهر 1390

90.7.20

سلام خوشگل مامان ؛ داریم کم کم به دی ماه نزدیک میشیم دوسال پیش این موقع ها مامان داشت کم کم واسه مرخصی زایمان و اومدن تو و البته خرید واسه شما آماده میشد چه روزای قشنگی بود شاید چند ماه بخاطر تهوع دوران بارداری خیلی بهم سخت گذشت ولی چون میدونستم تو رو خواهم داشت و صد البته یه دخمل خوشگل که در آینده مونس و همدمم خواهد شد خیلی خوشحال بودم . امروز خیلی سرم شلوغه باید خونه رو تمیز کنم چون مهمون داریم یه وقت فکر نکنی مامانی چقدر شلخته ست تا مهمون داره خونه رو تمیز میکنه نه عزیزکم ولی چون تو همش همه چیز رو این ور و اونور میریزی خونه اصلا شباهتی به تمیزی نداره پس باید هر چند ساعت یک بار رفرش بشه . تقریبا ساعت 4 بود که مامانی و بابایی...
24 مهر 1390

90.7.19

سلام دخملی ، قراره فردا مامان و بابای پدرامی بیان پیش ما و احتمالا سرم خیلی شلوغ میشه و فرصت نوشتن خاطرات واسه وبلاگت کم میشه ولی سعی میکنم تمام خاطرات رو تو صفحه ذهنم به یاد داشته باشم و در اولین فرصت واست بنویسم .   امروز احساس کردم یکم بینیت گرفته آخه شب هم همش سینه ات خس خس میکرد بهمین خاطر بردمت دکتر درمانگاه انصاری آخه مطب دکترت دوره و حتما باید با بابایی جون میرفتیم ازاونجایی که خیلی کار داشتم فعلا بردمت اینجا ؛ دکترای بدی نداره همشون متخصص هستن ، تا دکتر رو دیدی فهمیدی و کلی گریه کردی حتی نذاشتی وزنت رو بگیره آقای دکتر هم گفت که گلوت یکم قرمزه و آبریزش بینی هم که داشتی کلی برات شربت نو شت برگشتنی تو راه خونه کمی ...
24 مهر 1390

90.7.18

سلام دخملی ؛ الان که دارم این مطالب رو مینویسم ساعت ٩:١٦ صبحه شما در خواب ناز هستی  و من زود بیدار شدم تا یه نظمی به وبلاگت بدم آخه چند روز بود که نتونستم یه سری به وبلاگت بزنم از طرفی شبکه مخابراتی منطقه ما اینقدر در زمینه adslضعیفه که ما همش قطعی و ضعف در این زمینه داریم بهر حال دیروز با بابایی جون رفتیم و مامان یه سرویس طلا خرید و الان کلی ذوق مرگه آخه خیلی وقت بود که میخواستم اون سرویس رو بخرم و چشمم توش بود کلی هم گوشواره های قشنگ واسه شما دیدیم ولی خوب فعلا من ارجح تر بودم یه وقت ناراحت نشی گلم قول میدم در اسرع وقت برات یکی خوشگلش رو بخرم آخه خوب مامان عروسی داره و باید میخریدش . حرکات آکروباتیک آنا خانمی . راستی...
18 مهر 1390

تهههههههههههههران دوباره یه روز جدید

صبح زود رسیدیم تهران ساعت 8 بود صبح های تهران  رو خیلی دوست دارم قشنگه شما هم تو خواب و بیداری بودی اومدیم خونه و بابایی آماده شد که بره سرکار ، منم تلاش کردم تا شما دوباره بخوابی آخه خودمم خوابم میومد . امروز عروسی دوستمم که خیلی دوسش دارم ولی نمیتونم برم آخه شرایطش نیست ولی فکر کنم خیلی ناراحت بشه باید یه جوری ازدلش در بیارم .ولی از همینجا عروسیشو بهش تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشه . راستی دخملم امروز روز جهانی کودکه ، این روز رو به شما گلکم و همه بچه های ناز وبلاگی تبریک میگم انشالله که همه روزاتون شاد و خوب باشه . ...
18 مهر 1390

فیروزکوه

امروز جمعه ست و شما ساعت 10 از خواب بیدار شدی و طبق معمول دوست داری بری حیاط بازی ولی میترسم سرما بخوری با وجود آفتاب شدید که تا بعداز ظهر تو آسمونه ولی یه سرمای خاصی اینجا وجود داره که مطمئنم منجر به سرما خوردگی میشه ولی چه کنم که دخملم غیر قابل کنترله .   دخملی وقتی که کابوی شده البته کابویی که خوابیده . کلاه کابویی بهت خیلی میاد جیگرم . بعداز ظهر بابایی جون و پسرخاله رفتن بیرون و ما مشغول مرتب کردن خونه شدیم شما هم خواب تشریف داشتین ، قرار شد که بیدار شدین بریم بیرون با یه سختی لباسهای بیرون رو پوشیدی نمیدونم چرا تو لباس پوشیدن اینقدر اذیت میکنی امیدوارم روز به روز بهتر بشی ؛     &n...
18 مهر 1390