آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

سفر شمال 90.6.29

مامانی جون از یه طرف خیلی خوشحالم که رشت هستیم ولی از یه چیزش خیلی بدم میاد و اونم اینکه همه انتظار دارن وقتی میریم حتما بریم خونشون هر دفعه که میام کلی ناراحت میشم که چرا خونه فلانی نرفتم چرا خونه اون یکی نرفتم و همه از دستم شاکی میشن ، اینش خیلی بده ولی بهر حال خونه مامان و مامان پدرامی و خواهرم باید حتما برم آخه قضیه اونا جداست .صبح که از خواب بیدار شدیم از بابایی خواستیم تا ما رو ببره خونه مامانم تا یه حموم کنیم و بریم خونه خاله راحله ؛ تمام اینکار یعنی حموم و ناهار و آماده شدن ما طوری شدکه ساعت 6 رفتیم خونه خاله. بازم طبق معمول آنا خانمی میخواد لباس عوض کنه و از زیر این کار در میره . ...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.28

صبح ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم شما ولی هنوز خواب بودی دخملی دلم خیلی برای بابا پدرامی تنگ شده بود یهو حواسم رفت پیشش که الان بدون ما چیکار میکنه ولی خوب اون که نمیتونست بیاد نمیدونم تو هم دلت واسه بابایی تنگ شده یا نه ؟ ولی فکر کنم الان خیلی کوچولویی و متوجه این جور مسایل نمیشی .بهر حال از خواب که بیدار شدم دیدم مامانی و بابایی بیدارن و باهم صبحونه خوردیم حدودای 10بود که بیدار شدی و بعداز شستن دست و روی دخمل گلم بهش صحبونه دادم و تصمیم گرفتم که ببرمش حیاط تا بازی کنه حیاط آپارتمان مامانی اینا خیلی بزرگه ولی خوب شخصی نیست برای همین من مجبور شدم مانتو و شال بزارم برم پایین اونجا هم یه گربه لاغر و مردنی بود که همش میومد سمت ما و من خیلی ...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.27

امروز تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان و بابای  بابایی ؛ صبح زنگ زدم و به مامانیت گفتم میایم اونجا ولی فکر کنم بد متوجه شد آخه وقتی رفتیم خونشون هر چی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد شانس آوردیم که دایی نرفته بود بعدا متوجه شدیم که مامانی فکر کرده ما بعدازظهر میریم و رفته بیرون ؛ وقتی فهمیدن که ما پشت در هستیم خیلی ناراحت شدن و رفتن خونه مامانی اینا تا ما بریم اونجا و ما رو بیارن دوباره خونه شون. اگر چه خونه مامانی اینا آپارتمانیه و شما تو این دو سه روزه عادت کردی بری حیاط بازی کنی ولی اونجا هم از شیطنت کم نذاشتی . اولین کاری که کردی رفتی سراغ کامپ یوتر عمو و خواستی که با موس بازی کنی . مامانی و بابایی که بعد ا...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.26

امروز تصمیم گرفتیم با مامانی بریم بیرون پیاده یه دوری بزنیم واسه همین به خاله راحله زنگ زدیم تا اونم بیاد خیابونی که رفته بودیم پر از بوتیک های قشنگ بود و واسه شما تازگی داشت خیلی خوشت اومد ضمن اینکه مثل همیشه نه دست من رو میگرفتی نه مامانی و نه خاله ، کلی ما رو دنبال خودت کشوندی .                                                                                                   &...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.25

  امروز جمعه ست و دربی پرسپولیس و استقلاله و ما هم که طرفدار سرخپوشان همیشه قهرمان هستیم خودمونو برای این مسابقه آماده کردیم از صبح دایی حسن اولتیماتوم داده که هر کاری دارین انجام بدین که از ساعت 3 به بعد من جایی شما رو نمیبرم.واسه همین رفتیم بیرون تا یه دوری بزنیم . آنا خانمی قبل از رفتن به بیرون چی بگم از شیطونیهای این دخملی     بعداز ناهار آماده شدیم تا ساعت 6:30 بازی رو ببینیم خدا خدا میکردیم که پرسپولیس ببره مامانی هم گفت من نذر صلوات کردم . بازی که شروع شد شماهم داشتی ما رو نگاه میکردی شاید به خودت میگفتی اینا چرا زل زدن به تلویزیون و هیچ کار نمیکنن اما با خوردن گل اول و داد و فریا...
3 مهر 1390

سفرنامه شمال آنا خانمی 90.6.24

امروز ٩٠.٦.٢٤ بخاطر اینکه ٨:٣٠ بلیط داشتیم باید زود از خواب بیدار میشدیم به سختی شما رو از خواب بیدار کردم و لباساتو پوشوندم نمیدونم دخملی مدرسه چه جوری میخوای بری وای خدا به داد مامان برسه خوش خواب من بیدار شو دیگه گلم میخوایم بریم رشت شما هم با ناز و غمزه بیدار شدی بابایی جون دیشب یه آژانس واسه صبح رزرو کرده بود وقتی که اومد و شما فهمیدی قضیه بیرون رفتنه خیلی خوشحال شدی و کلی ذوق کردی که بریم بیرون ، تو پارک سوار بیهقی هم تا دیدی که وسایل بازی هست دیگه مامان رو فراموش کردی و میخواستی بری بازی ولی نمیشد چون اتوبوس درحال حرکت بود . آنا خانمی حالا مثل دخترهای خوب رو صندلیش نشسته و معلوم نیست داره به چی فکر میکنه شاید میخ...
2 مهر 1390

90.6.23

             امروز یه حالی داشتم که خودم هم نمیدونم چیه ؟ شاید استرس رفتن تنهایی با شماست یا دوری از بابایی جون آخه دوست ندارم بدون اون بریم و کاشکی اونم میومد ؛ صبح رفتیم هفت حوض تا یه خرید جزیی کنیم تو راه پله شما حاج خانم نادی رو دیدی و کلی براش ادا و اصول در آوردی اونم شما رو خیلی دوست داره همش به من میگه چرا نمیاریش پیش ما ، آخه بنده خدا تازه عمل قلب کرده و من نمیخوام زیاد مزاحمش بشم بهر حال امروز خیلی گرم بود آخه بد موقع رفتیم بیرون سر ظهر معلومه که هوا گرمه . بعداز ناهار شما رفتی برای لالا و من فرصتی پیداکردم برم تو نت ولی یکساعت نشده دیدم با اون قیافه خوابالو اومدی و انتظا...
24 شهريور 1390