آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.10.5

سلام سلام دخملی ؛ خوبی خوشگل مامان ، الان که داری خاطرات امروزت رو میخونی حتما سالروز تولدت تو نمیدونم چند سالگیته ؟ شاید یه دخملی موفق و درسخون شدی یا یه دختر لوس و مامانی که حرف حرف خودشه و مامان و بابا رو کلافه کرده هر جور باشی من و بابا قد یه دنیا دوستت داریم . از صبح که از خواب بیدار شدیم کلی تلفن داشتیم و همه روز تولد دخمل گلم رو تبریک گفتن ، راستی آنا جونم خیلی از مامانای وبلاگی که حدود ده نفر میشدن هم تولدت رو بهت تبریک گفتن که از همشون ممنونم که یه سری به وب شما میزنن. کار خاصی امروز نداریم آخه میخوام یه جشن کوچولو آخر هفته بگیرم و واسه همین زیاد سرم شلوغ نیست شایدم امروز با بابایی جون بریم کادوی تولد خوشگلم رو بخریم دعا کن زود...
5 دی 1390

تولدت مبارک دخمل نازم

امروز تولد دخمل نازمه که با همه وجودم دوستش دارم و بهترین روزها و شبها و سالها رو براش آرزو میکنم ؛ امیدوارم یه روزی برسه که این شادمانی با موفقیتش تو تمام مراحل زندگیش توام باشه. دوستت دارم خوشگل دلم ؛ تولدت مبارک     ...
5 دی 1390

شب یلدا

امشب شب یلداست بزرگ که شدی مفهوم این شب قشنگ رو واست میگم عزیزم ما چند ساله که این شبا رو رشت نیستیم و معمولا یا خونه عمه فرانک هستیم یا اونا اینجا ولی امسال تصمیم گرفتم از اونا دعوت کنم که بیان اینجا آخه خیلی رفتیم خونشون و نشد که دعوتشون کنم . از صبح که بیدار شدم به کارای خونه رسیدم از جابجا کردن تا جاروبرقی و پهن کردن فرشایی که تازه از قالیشویی رسیده بود و ..........خیلی خسته شدم مامان جون ؛ شما هم امروز همش بهونه میگیری و فکر کنم بخاطر دندون در آوردنت خیلی کلافه ایی خدا کنه هر چه زودتر دندونات در بیاد و راحت بشی آخه خیلی عذاب میکشم وقتی میبینم دخملم داره درد میکشه . شب ساعت 7 عمه اینا رسیدن و از ترافیک شدید میگفتن معلومه هم...
4 دی 1390

90.10.3

دخمل خوشگلم سلام ؛ دیگه داری کم کم یه دخمل  ناناز و خانم میشی که مامان واسش میمیره ، دقیقا دو روز دیگه دوساله میشی و این روزا خیلی زود با خوبی ها و بدیهاش گذشت.خواستم امروز ببرمت بیرون ولی بازم از آماده شدن و تعویض لباس امتناع کردی آخه یکی نیست بهت بگه مگه میشه با لباس خونه رفت بیرون تازه وقتی دختر حاج خانم نادی همسایه طبقه اول اومد خواستی باهاش بری ولی نمیشد مامان جون . بعد کلی حرف زدن و ادا و اصول لباس پوشیدی و امروز صبح بدون کالسکه رفتیم بیرون ؛ وای خدای من خیلی تعجب کردم که دخترم دست مامان رو میگرفت و دیگه خانم شده بود یه مسافتی رو باهم رفتیم و برگشتیم خونه که تو راه پله بازم دختر حاج خانم رو دیدیم و اصرار بریم خونشون و یه چند...
4 دی 1390

شب بلند یلدا

آنگاه که  تولد دختری بیگناه مایه ننگ اعراب بود آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی چند .........بطول نمی انجامید. نیاکان ما بلند ترین شب سال ؛ یلدا شب تولد مینو ؛ الهه زن میترا ، را شب زنده داری میکردند این شب و همه شبهای پرستاره ایرانی ، پیشکش شما دوستان . آرزو دارم در پس یلدای زندگیتان زایش خورشید را .     ***دخملکم  شب یلدایت مبارک ***   ...
30 آذر 1390

یه صبح آفتابی و قشنگ تو آخرین روزای پاییز

امروز 28 آذر ماه آخرین روزای قشنگ پاییز رو پشت سر میگذاریم و به ماه زیبای دی تو یه زمستون سرد نزدیک میشیم ماه دخمل خوشگلم که متولد میشه و قرار یه خانم خوشگل بشه . دو روز دیگه شب یلداست و هنوز برنامه مون مشخص نیست سپیده جون اصرار داره اونجا بریم و از طرف دیگه هم شاید بریم خونه عمه بابا ؛ امروز صبح هوا خیلی قشنگ و آفتابی بود تصمیم گرفتم با دخمل خوشگلم بریم بیرون یه دور بزنیم و چون نزدیک ترین جا هفت حوضه رفتیم اونجا و خیابونها رو بالا و پایین کردیم و طبق معمول بیرون مساوی شد با خریدکردن . برگشتنی رفتیم میدون هفت حوض و خواستم اونجا پیادت کنم ولی ترسیدم دیگه سوار کالسکه نشی ولی خیلی ناراحت بودم آخه دخملم شیطونه چیکار کنم خدایا . ...
28 آذر 1390

عاشق عکس

نمیدونم شاید تقصیر خودمه که شما اینقدر عاشق عکس شدی و میخوای دوربین رو همش از دست مامان بگیری و سر آخر هم احتمالا خرابش کنی و این رو میدونم که دخمل کوچولوم عاشق عکس گرفتنه چه از خودش و چه دیگران ( البته بلد نیستی و میخوای اداش رو در بیاری ) امروز صبح دخمل خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی و مشغول نقاشی شدی و بعد ناهار کلاهت رو سرت کردی و تا گفتم مامانی ازت عکس بگیرم زود ژست گرفتی من عاششششششششششششششقتم ولی بعدش ..........وای خدا دوربین رو از دستم گرفتی و کلی باهاش ور رفتی و وقتی خواستم ازت بگیرم یه قشقری براه انداختی بیا وببین . راستی امروز یه حرکت خیلی ناز کردی و دلم رو بردی : داشتم بهت صبحونه میدادم همش میرختی رو خودت ...
26 آذر 1390

جمعه

دخملی دیگه بزرگ شدی و این احساس داره مامان رو از خوشحالی دیوونه میکنه شاید کمی شیطنت و اذیتهات منو عصبانی کنه ولی وقتی با خودم فکر میکنم هیچ چیزی به اندازه بزرگ و خانم شدن تو خارق العاده نیست و این شیطنتها هم جزیی از این مرحله هاست که میگذره کم کم داری حرف میزنی و هر چی میگیم قشنگ تلفظ میکنی الان دیگه اسم همه رو میدونی و با بابایی بزرگی و دایی حسن قشنگ تلفنی حرف میزنی دیگه برای درخواستهات جمله های کوتاه بکار میگیری ؛ دیگه دوست داری شبا پیش بابایی جون یا بقول خودت پدرام بخوابی و روزا از من میپرسی پدرام کجایی؟ عاشق این مدل حرف زدنت هستم یه روز ی میرسه که حسرت این روزا رو میخورم ولی مهم این که کنارمی و با لبخندت و نگاهات و حرفات شادم میکنی. ...
26 آذر 1390