آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

خونه مریم جون

جمعه 11 آذر تصمیم داشتم که دیروز برم خونه دوستم مریم ولی بخاطر مهموناش نشد و امروز ناهار دعوت شدیم خونشون ؛ شما پارسا رو از قبل میشناختی و تو سفر مشهدی که باهم رفته بودیم خیلی با هم خوب بودین و دوست شدین؛ خونه مریم جون خیلی خوش گذشت ضمن اینکه شما با پارسا کلی بازی کردی و بعد ناهار دست جمعی رفتیم لاهیجان و تو ماشین شما و پارسا جون بغل هم نشستین و کلی بازی کردین و اصلا ما رو اذیت نکردین . تو لاهیجان یه فروشگاه جدید افتتاح شده بود البته نه جدید جدید یه دوسه ماهی بود و مریم جون خیلی اونجا رو دوست داشت باهم رفتیم فروشگاه و شما و پارسا دیگه دست از پا نمی شناختین . تو فروشگاه واسه اینکه زیاد از ما دور نشین ...
20 آذر 1390

خونه مامان بزرگی

چهارشنبه 9 آذر بازم خونه مامان بزرگی و بازم لوس شدن و بازم شیطنت آخه این دخملی اینقدر شیرین زبونه دل همه رو برده مخصوصا که بابا بزرگی رو هم گل گل صدا میکنی و اون داره از این بابت ذوق میکنه همه ازدیدن تو خوشحال و شاد هستند و هر کاری که میگی انجام میدن بخاطر همین هر بار که میایم رشت و برمیگردیم شما لوس تر از قبل میشی . آنا خانمی در حال بادکنک بازی راستی دخملی قبل اومدن ما رشت برف باریده بود و شما برای اولین بار دست به برف زدی و با تعجب داشتی نگاش میکردی. امروز مامان تنهایی رفت بازار و واسه شما کامواهای خوشگل خرید تا از فرصتی که پیش مامان بزرگی هستیم استفاده کنیم و  چیزای خوشگل واسه شما ببافیم . بر...
20 آذر 1390

خاطرات سفر ده روز آنا و مامانی

سلام دخملی ؛ خوبی ؛ امروز بعد ده روز یا بیشتر دو باره فرصتی شد به وبلاگت سری بزنم و یه نظم و ترتیبی به اون بدم آخه تو این مدت نتونستم که چیزی برات بنویسم هر چند خاله راحله خیلی اصرار کرد که این کار رو خونشون انجام بدم ولی حوصله نوشتن نداشتم آخه برای چندمین بار بدون بابایی اومدیم و من خیلی ناراحتم . راستی تصمیم گرفتم که خاطرات این چند روز رو بصورت تصویری و مختصر ومفید برات یادداشت کنم امیدوارم خوشت بیاد عشقم . بوووووووووووووسسسسسسسسسسسسسس راستی دیروز روز قبل از رفتنمون با بابا بزرگی رفتیم هفت حوض و یه دستکش خوشگل برات خریدم شما هم خیلی خوشت اومد تا گفتم میخوام از دستکشت یه عکس بگیرم دستات رو گذاشتی رو دیوار الهی من ق...
20 آذر 1390

بریم یا نریم

مامانی سلام ؛ امروز سه شنبه ست و یه صبح قشنگ و آفتابی ولی سرد رو داریم من ساعت 9:30 از خواب پاشدم و دیدم بابابزرگی رفته به یه سری کارای بانکیش برسه شماهم تو خواب ناز بودی کار خاصی نداشتم رفتم سراغ facebookام و بعد از اونهم صبحونه رو آماده کردم و شما خانم خانما از خواب بیدار شدی و روز از نو روزی از نو بازم شیطنت و بازیگوشی و ............. مامان جونم نمیدونم چه تصمیمی بگیرم بریم رشت یا نه بازم بابایی جون بخاطر کارش نمیتونه بیاد و همه اصرار دارن که ما دوتا حداقل بریم رشت مخصوصا که حالا بابابزرگی اومده و میتونیم بااون بریم ولی من اصلا حوصله جاده رو ندارم و حسش نیست نمیدونم چه تصمیمی بگیرم کاشکی بزرگ بودی و تو تصمیم گیری به مامان جون کمک م...
7 آذر 1390

90.9.6

سلام عشقم ؛ خوبی امروز یه دوست جدید که اهل رشته به لیست دوستات اضافه شد آخه نی نی وبلاگ یه طرح جدید داره و میشه از طریق اون با همشهریهای خودت ارتباط برقرار کنی و از اونجایی که مامانی دوست داشت با مامانای همشهریش و کوچولوهاش آشنا بشه از این طریق میتونه دوستای جدیدی واست پیدا کنه . راستی امروز قرار بابابزرگی بیاد و تو از صبح که فهمیدی همش میگی مسعود و اسمش رو صدا میکنی امیدوارم این روزا که اینجاست خوش بگذره بهت ؛ اول قرار بود بابابزرگی با ماشین بیاد ولی بخاطر وضعیت برف رشت و جاده با اتوبوس میاد و الان که مامان داره برات مینویسه شما خوابی تا موقعی که بابا بزرگی اومد سر حال باشی میبوسمت خوشگلم تابعد............ ...
6 آذر 1390

تولد بابا پدرامی

سلام مامانی جون ؛ امروز تولد بابایه 90.9.5و یه روز مهم خدا کنه هوا خوب باشه و بتونیم حداقل امروز رو یه کاری واسش بکنیم از طرف تو گل دختر این پست رو تقدیم بابایی جون میکنم :                                                                                  ...
5 آذر 1390

90.9.4

سلام دخملی امروز چهارم آذر ماهه و آخرین ماه از فصل زیبای پاییز که کم کم ما رو به دی ماه همیشه زیبا که دخملی رو خدا توش به ما داد نزدیک میکنه.  از دیروز صبح برات بگم که با زنگ عمه ماهرخ ( عمه بابایی جون ) تصمیم گرفتیم بریم خونه شون چون عمه فرانک و یاسی جون و ساقی هم بودن معلوم بود که خیلی خوش میگذره اما بابایی که رفته بود سرکار یکدفعه ایی زنگ زد و گفت حالم خیلی بده و میترسم که بریم همه رو مریض کنم پس زنگ زدو مهمونی رو کنسل کرد البته خیلی اصرار کرد که ما دوتا بریم ولی بدون بابایی هرگز مخصوصا که الان مریضه . بهمین خاطر تصمیم گرفتم به یکسری کارام برسم مثلا ارایشگاه رفتن که خیلی هم شلوغ بود ساعت طرفای چهار بابایی به گوشی...
4 آذر 1390

90.8.30

سلام ؛ سلام به روی ماهت دخملی ؛ صبح که از خواب پاشدی اول یه بوس از دستای من کردی قربون این همه محبت که دخملم آتشفشانشه ؛ هوا بشدت امروز خوب و قشنگ بود یه صبح سرد ولی آفتابی ؛ تصمیم گرفتم دخملی رو ببرم بیرون تا بهت گفتم میای بریم ددر خندیدی و گفتی ددر ها ها ها و خندیدی قربونت برم که عاشق بیرون رفتنی ددری شدی دیگه چه میشه کرد. ولی موقع لباس پوشیدن خیلی اذیت میکنی اصلا دوست نداری لباستو عوض کنم آخه مامانی جون واسه بیرون رفتن باید یه لباس دیگه بپوشی خوب . دوتایی رفتیم هفت حوض ؛ انگار این تهران جایی دیگه نداره که من تو رو ببرم ولی خوب الان خیلی زوده آخه میترسم اذیتم...
30 آبان 1390

90.8.29

سلام موش کوچولوی من ؛ عزیزکم دیگه کم کم داریم به روزهای قشنگی که تو ، توش بدنیا اومدی و من و بابایی جون رو خوشحال کردی نزدیک میشیم ؛ تا امروز چند تا آتلیه رو دیدم که هم قیمت مناسب داشته باشن هم عکسهای قشنگ بگیرن آخه من و بابایی تصمیم داریم تا موقعی که خودت تونستی ببریمت و هر سال روز تولدت ازت عکس بندازیم که بعدها با دیدن عکسات خوشحال بشی و تفاوت سالهایی رو که توش بزرگ بزرگتر میشدی احساس کنی ، فقط نمیدونم چی امسال برات بپوشونم که خوشگل باشه و خودت هم خوشت بیاد . امروز اتفاق خاصی نیفتاد از صبح که بارون بود و من و شما موش کوچولو خونه بودیم و منتظر غروب که بابایی جون بیاد . عشق مامان در حال نقاشی یا به اصطلاح خودش ابلو ...
30 آبان 1390