آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

90.11.9

سلام سلام دخملی ؛ امروز بابایی جون بخاطر یه سری از کارها که باید بهش رسیدگی میکرد مرخصی داشت و شما کلی خوشحال بودی که میدیدی که اون خونه ست ؛ مامان بزرگی امروز رفت پیش دوستش و ناهار رو باهم بیرون بودن ؛ بابا بزرگی هم همینطور اونم رفت به دوستاش سری بزنه و از اونجایی که  محل کارشون سعادت آباد بود گفت تابرگرده دیر میشه و ناهار با اوناست و اما سپیده و داریوش ناهار پیش ما بودن و امروز زرشک پلو با مرغ درست کردم و شما هم خیلی دوست داری . بعد ناهار سپیده جون اینا رفتن تا واسه خرید ماشین آخر هفته بیان و طرفای غروب مامان بزرگی و بابا بزرگی اومدن و بابا هم که بنده خدا همش در راه بود ؛ مامانی و بابایی تصمیم گرفتن فردا برن ؛ و دوباره ما تنها ...
10 بهمن 1390

90.11.8

امروز شنبه ست و هوا هم با وجود اینکه بهمن ماست و وسط زمستون ولی سرد و آفتابیه کاش الان رشت بودیم آخه اونجا داره برف میباره و من خیلی برف بازی رو دوست دارم یادمه خوشگلم اوایل دوران عقدم یعنی سال ٨٣ ؛ تو بهمن ماه یه برف سنگین رشت بارید و من و خاله راحله که اومده بودیم تهران مجبور شدیم یک هفته اینجا بمونیم و راه ها همه بسته شده بود و ماخیلی عذاب کشیدیم چون مامان و بابا و دایی حسن تنها بودن . اینم عکسش که بعده یک هفته تونستیم بریم خونه . اینقدر برف باریده بود که ما الان نزدیک دیوار خونمون هستیم خیلی باحال بود . صبح من و شما دوتایی رفتیم بیرون قراره امروز مامان بزرگی و بابایی بیان و تا اونا بیان ساعت ٥یا ٦ میشه بهمین خاطر ما رفتیم یه گ...
10 بهمن 1390

happy day

سلام دخملی خوشگلم ؛ چند روزه که مامانی خیلی سرش شلوغه و کمتر فرصت میکنه که سری به وبلاگت بزنه ولی حالا که فرصتی پیش اومده بهتر دیدم چند خطی از خاطراتت رو برات به یادگار بزارم با وجود اینکه برنامه اومدن دوستم مریم بهم خورد ولی خودمون رفتیم مهمونی و بعدش مامان بزرگی و بابابزرگی اومدن و پشت سرشون هم سپیده جون و داریوش و خلاصه شلوغ پلوغی بود واسه خودش . هفته گذشته که شما خواب بودی و مامان بیکار ؛ چند تا عکس از دخملی گرفتم و به یاد روزهای اول تولدت یه نگاهی به عکاست انداختم و گذر ایام رو تازه احساس کردم که چقدر زود گذشت و من اصلا متوجه نشدم روزایی که میرفتم سر کار و مشغول کار بودم و اصلا به داشتن بچه فکر نمیکردم روزایی که بابابایی...
10 بهمن 1390

90.11.2

سلام مامان جونی ، امروز بیست و هشت صفرماهه و از بچگی یادمه مامان اینا میگفتن 28 صفر خیلی سنگینه نفهمیدم حکمتش چیه شاید بخاطر این که رحلت حضرت رسول اکرم و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام باشه من همیشه دلم واسه امام حسن خیلی بیشتر میسوخت آخه همش در باره امامهای دیگه حرف میزدن و در مورد امام حسن کم میگفتن از طرفی هم چون جدم برمیگرده به امام حسن یه دلبستگی خاصی نسبت بهش دارم بهر حال صفر ماه هم داره تموم میشه و کم کم مردم به فکر خرید عیدو عروسی و... میافتن . از دیروز که عمه فرانک زنگ زد قرار شد که اگه سپیده جون اینا نیومدن بریم خونشون ؛ سپیده هم زنگ زد و قرار دکترش کنسل شد و صبح بیدار شدیم و بعد حموم من و تو و بابایی که نتیجه ...
3 بهمن 1390

عکسهای گریه یه دخمل شیطون بلا

امروز شنبه یکم بهمن ماهه و تقریبا یک روز در میان تعطیلی داریم و خوش بحال اونایی میشه که در طول ماه یا هفته ها کلی کار میکنن و خسته و کوفته هستن و عاشق حداقل یه روز تعطیلی ؛ نمونه ش بابایی جونه که کمبود خواب داره و تعطیلات مثل یه نقطه امید تو زندگیشه درست مثل روزیکه معلم یا استاد نمیومد و ما از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم که ان شالله شما در آینده تجربه خواهی کرد عزیزکم . امروز برخلاف میلم تصمیم گرفتم عکسهای گریه شما رو واست بزارم هر چند موقع گرفتن عکس از عذاب وجدان داشتم میمردم ولی خوب اینم یه خاطره ست ؛ گریه های آنا خانم بخاطر گرفتن و بازی با گوشی مامانه که باید کم کم ترک بشه البته درسته که هر چی ما داریم متعلق به شماست ولی آ...
3 بهمن 1390

خداحافظ نی نی کوچولو

دخترکم الان که دارم برات مینویسم بغض گلومو گرفته و نمیدونم چی بگم دوست ندارم بنویسم دست دلم به نوشتن نمیره آخه با خبر شدم که یه نی نی کوچولو به سمت خدا مسافرت کرد خیلی ناراحتم واسه مامان و باباش خودش حتما الان تو بهشته ولی مامان و باباش چی میکشن من که طاقت ندارم دلم خیلی گرفته خدا به مامان و باباش صبر بده مخصوصا مامانش چون درکش میکنم و از همین جا بهش تسلیت میگم . انار کوچولو یه نی نی نازه که براثر یه حادثه ( برگشتن آب سماور ) دچار سوختگی میشه و بعد از چند روز امروز باخبر شدم که فوت کرده خدا رحمتش کنه . خدا حافظ فرشته  کوچولو . ...
1 بهمن 1390

90.10.29

    سلام دخمل خوشگلم ؛ حالت چطوره ؟ من که آرزومه همیشه خوب و شاد باشی . صبح ساعت حدود 11 بیدار شدیم و چقدر مزه داد خوابیدن انگار خیلی وقت بود نخوابیده بودیم حالا هر کی ندونه فکر میکنه من و تو چه مشقتهایی در راه خوابیدن میکشیم و شبها بیداریم و ...... دیگه نمیدونن که کار همیشگیمونه . از خواب که بیدار شدم دیدم آسمون عجب آفتابی و قشنگ شده سری به گوشیم زدم دیدم مامان محیا جون sms داده بریم بیرون ولی چون دیر بیدار شدیم احتمال دادم که رفته باشن ونشد که بریم . بابایی هم رفته بود سر کار ؛ طی تماس تلفنی با مامانی جون فهمیدم که خط لوله گاز رشت ترکیده و اوضاع نابسامانی حاکمه از طرفی قطعی گاز و از طرفی سرما کلافه شون کرده ...
1 بهمن 1390

رویاهای یک دختر

سلام دخمل مامان ؛ همه آرزوهای من با وجود تو دلنشین تر میشه آرزوی یه آینده قشنگ در کنار تو ؛ آرزوی یه سفر هیجان انگیز با وجود تو ؛ حتی آرزوی داشتن یه چیز کوچولو وقتی ببینم تو هم داری با خوشحالی میخندی و از داشتن اون لذت میبری برای همیشه دوستت دارم و میدونم بابایی هم در همین فکره اگر چه مشغله های زندگی وقتی رو نمیزاره که برات بنویسه ولی وقتی خسته از سر کار میاد و دم در تو رو میبینه و چشماش از دیدنت برق میزنه ،  بغلت میکنه میبوستت و عاشقونه نگات میکنه میدونم که همین فکرها تو ذهن اون هم نقش میبنده برای همیشه همیشه عاشقیتم بوس بوس . امروز صبح که از خواب بیدار شدیم کلی تلفن داشتیم اول مامانم زنگ زد و کلی حرف زدیم خیلی دوست دا...
28 دی 1390

90.10.26

دخمل گلم سلام ؛ هر روز که برات مینویسم سلام یه حس خوبی درونم هست انگار تازه متولدشدی و تازه دیدمت آخه حتی وقتی پیشم که هستی دلم برات تنگ میشه .  امروز سپیده جون و سمیه رفتن و من و شما نمیدونستیم چی کار کنیم آخه هوا سرد و آلوده ست و شما هم یکم سرما داری میترسم ببرمت بیرون دوباره حالت بد شه خدا کنه این زمستون بگذره و بهار بیاد تا شما راحت بشی و حداقل حوصله ت سر نره ببرمت اینور و انور. صبح باباپدرامی زنگ زد و گفت بابت ماشین باید پول واریز کنیم و باید میرفتیم بانک در نیتجه برنامه صبح هم جور شد و دوتایی با یه آژانس رفتیم بانک ؛ تو بانک خیلی اذیت کردی و همش میگفتی بریم ددر آخه دخملی خوب اینجاهم یه جور ددره دیگه به هر بهونه ایی آرومت...
27 دی 1390