آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

آنای خوابالو

  آنا جونم امروز 13مهرماهه و قراره سپیده جون ناهار بیاد پیش ماوتاغروب اینجاست ، ناهار هم لوبیا پلو درست کردم چون خیلی دوست دارم خدا کنه باب میل شما خانمی هم باشه . از اونجایی که اگه یکی بیاد خونه ما وقت خواب شما بهم میخوره ظهر نخوابیدی و غروب که رفتیم بیرون شما یکسره خوابیدی. آنا خانمی آماده و خوشحال برای رفتن به بیرون . مامانی امیدوارم خوابهای خوش ببینی . بوووووووووووسسسسسسسس. آخر شب بابا و مامان سپیده جون میخواستن برن فیروزکوه و سپیده به ماهم گفت باهاشون بریم ولی بابایی خسته بود ولی با اصرارهای بیشماره سپیده جون تند تند وسایلمون رو تو ساک گذاشتیم و رهسپار فیروزکوه شدیم .امیدوارم خوش بگذر...
18 مهر 1390

اولین خرید به همراه مامان

سلام خوشگل مامان ؛ دیروز باهم رفتیم باغ سپهسالار تا مامان یه نگاهی به کفشها بندازه اولین باریه که تو این مسافت با هم میریم که خرید کنیم .  سپیده جون ساعت 5 اومد خونه مون تا باهم بریم ، روز استرس داری بود میترسیدم تو این مسافت که باهم میریم و مخصوصا با مترو نتونی تحمل کنی ولی نه اشتباه کردم تو مترو خوب بودی و اذیتی نکردی یکم واست میوه آوردم و تا اونجا مشغول بودی فقط تو باغ یهو دیگه قابل کنترل نبودی و میخواستی به همجا سرک بکشی خوب اولین بار بود میومد ی اینجا و واست جالب بود بعداز یه دوری که زدیم دیگه خسته شدی و بهونه گرفتی شانس آوردیم بابایی جون بایکی از دوستاش تو لاله زار واسه خرید لوستر بود و اومدن دنبالمون وگرنه نمیدونستم چه جوری با...
12 مهر 1390

90.7.11

سلام دخمل نازم ؛ امیدوارم که امروز شاد و سرحال باشی ؛ نمیدونم که این مطالب رو که میخونی چند سالته و مامان الان کجاست ولی همیشه و همیشه دوستت داره و آرزوی خوشبختی برایت میکنه ، میخوام این وبلاگ رو یه روز که نمیدونم چه وقتیه به تو هدیه بدم تا با خوندنش بدونی مامانی همیشه به یادته  و هر لحظه از زندگیت براش خیلی مهم بوده . میبوسمت عزیزکم.                                                       ...
11 مهر 1390

به یاد گذشته

تقریبا دو ماه و چند روز دیگه دوساله میشی یه دخمل خوشگل که داره بزرگ و بزرگتر میشه من و بابایی قرار گذاشتیم که هر سال نزدیک روز تولدت ببریمت آتلیه و ازت عکسای خوشگل بگیریم تا زمانی که خودت بزرگ بشی و این کار رو انجام بدی پارسال هم اینکار رو کردیم ان شالله تا امسال .......   چه روزی بود اولش شما خیلی همکاری میکردی ولی بعدش که محیط برات عادی شد خواستی به همه چیز دست بزنی و دیگه قابل کنترل نبود. ...
10 مهر 1390

90.7.8

امروز صبح برام خیلی دلنشین بود چون شبش شما مامان رو بغل کردی و خوابیدی دستت رو هم دور گردنم حلقه کرده بودی وای چه احساس خوبی درست مثل وقتی که تو شکمم بودی و جزیی از وجودم حست میکردم حالا هم که نفست بهم میخورد دوست نداشتم هرگز این لحظه تموم شدنی باشه خیلی دوستت دارم گلم.                                                               &...
9 مهر 1390

90.7.7

امروز با مامان محیا جون تصمیم گرفتیم بریم جمهوری تا برای دخملها یه سری لباس بخریم. البته قرار نیست شما رو ببرم دیروز باهم رفتیم هفت حوض و یه دوری زدیم محیا هم بود و کلی شیطونی کرد اصلا فکر نمیکردم محیا شیطونتر از تو باشه ولی خوب بچه ها که بزرگتر میشن خیلی فرقها میکنن صبح ساعت 10 وقتی تو خواب بودی رفتم محیا با مامانش اومده بود. تو بازار هر چی دور میزدیم چیز جالبی نمیدیدم که برای گلم بخرم از طرفی مامانی خیلی سخت پسنده و این مسئله رو  مشکلتر میکنه ولی بعد گشتن زیاد یه شلوار خوشم اومد و واست خریدم رنگش طوسیه کاش بتونم عکسش رو برات بزارم ، آخه شاید نتونستم واست نگهش دارم اما یه سری لباسات که خودم دوستشون دارم رو برات جدا کردم تا بزرگ...
9 مهر 1390

90.7.5

خدا رو شکر میکنم که درکنار توام امروز شما یک سال و نه ماه و یک روز هستی یعنی به تعداد این روزا درکنار مامان و بابا ، تا اونا رو خوشبختر از قبل کنی . احساس میکنم داری کم کم لغات و کلمات رو صحیح تر از گذشته تکرار میکنی و این یعنی دخملم بزرگ شده تقریبا هر چی رو مامانی یا بابایی بهت میگن تکرار میکنی الان دیگه خانمی شدی و تو جمع کردن سفره شام کمک میکنی لیوان ها رو ، بشقابها و هر چی بهت میدم رو با دقت میبری آشپزخونه ؛ دیگه میتونی خودت ضبط رو روشن و خاموش کنی و هر وقت یه کار رو انجام دادی دفعه بعدش دیگه نیازی به تکرار نیست، راستی از صحبت کردن با تلفن که نگم حتی نمیزاری مامانی به الو بگه تا گوشی رو دستم میگیرم شروع میکنی به گرفتن گوشی و اگه ...
5 مهر 1390

90.7.4

  خوشگلم امروز مامان سرش خیلی درد میکرد فکر کنم بخاطر حموم دیشبه که موهامو خشک نکردم و خوابیدم ، راستی دیروز تو حموم کلی کیف کردی ها ؛ خانمی فکر کرده اینقدر بزرگ شده که خودش حموم کنه حالاحالا وقت داری که خودت خودتو بشوری حالازود مامانی ؛ دوست داشتم چند تا عکس از دیروز برات بزارم اما آخرین عکس حموم کردنت مال اردیبهشته که برات میذارم :   صبح که از خواب بیدار شدی اول یه نگاهی به من کردی و بعد گفتی ایش یعنی شیر ، باور کن تمام این حرفای نامفهوم که مامان فقط میفهمه چقدر منو شاد میکنه واقعا یه حال دیگه میشم وقتی میبینم داری کم کم شروع به حرف زدن میکنی ؛ امروز اصلا حالم خوب نیست شاید سرما خوردم ولی در برابر خواسته ...
5 مهر 1390