آنا پارسیان آنا پارسیان ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

آنا کوچولوی مامانی

پاییز

آنا جونم مامانی پاییز رو خیلی دوست داره خیلی دوست داشتم تو هم یه پاییزی بودی مثل من و بابا جون  ؛ امیدوارم یه روزی برسه که مامان تو این فصل قشنگ تو رو ببره مدرسه ، دست تو دست مامان زیر بارون باهم بریم بیرون . پاییز یعنی امید زندگی کردن پاییز یعنی خش خش هزار رنگ دفتر روزگار زیر کفشهای کتانی پاییزی یعنی کوله پشتی یعنی دفتر یعنی مداد  یعنی معلم یعنی درس بابا آب داد پاییز یعنی شب نشینی با ستاره ها پاییز یعنی دور شدن هر نگاه نگران پاییز یعنی من یعنی تو یعنی پیوندمان با آسمان پاییز یعنی ......یعنی هر چی تو بگی خدای مهربان آهای عاشقا پاییزتون مبارک   ...
4 مهر 1390

90.7.1

  صبح بابایی رفت و برامون نون سنگک خرید وای که صبحونه با یه نون تازه گرم چه مزه ایی میده قراره امروز مامان اینا برن و من خیلی ناراحتم ولی چاره ایی نیست . شما هم کلی امروز بازی کردی دور و برت شلوغ بود و بهت کلی خوش گذشت بعد از ناهار حدود ساعت 4 پسرخاله داریوش اینا رفتن و ده دقیقه بعد هم مامانی اینا ، و خونه دوباره ساکت شد من و بابا پدرامی خیلی دلمون گرفت ولی شما که خوابیدی . وقتی آنا گیر میده به دایی که پاشو بریم بیرون ، بعد لباس دایی رو تنش میکنه ؛ راستی عشقم جدیدا خیلی از کلمات رو به زبون میاری مثلا میگی : پاشو یعنی پاشو بریم بیرون یا بریم دنبال خواسته های تو ؛   از خواب که بیدار شد...
3 مهر 1390

90.6.31

ساعت حدودای 3 رسیدیم خونه ، شما اولش خواب بودی ولی وقتی اومدیم تو خونه و بابایی رودیدی از خواب بیدار شدی و رفتی پیش بابایی جون تقریباتا ساعت 4 که رفتیم برای خواب . صبح باخبر شدم که پسر خاله داریوش میاد اینجا با اینکه خسته بودم ولی خوشحال شدم چون همیشه از شلوغی و مهمونی خوشم میاد . ساعت 1:30 بود که داریوش و سپیده جون اومدن خونمون. غروب هم باهم رفتیم هفت حوض اولش نمیخواستم شما رو ببرم ولی شما از ما زرنگتر بودی تا فهمیدی میخوایم بریم بیرون شروع به گریه کردی و مامانم مگه میشه به گریه های شما نه بگه ؟ ...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.30

ا مروز صبح تصمیم گرفتم با خاله برم بازار تا یه خرید کوچولو داشته باشم بخاطرهمین تا شما خواب بودی با خاله رفتیم بیرون ، دلم خیلی واسه خیابونا و بازار رشت تنگ میشه واسه همین سعی کردم نهایت استفاده رو امروز ببرم آخه امشب برمیگردیم تهران ؛ از بازار شهرداری گرفته تا خیابون تختی و مطهری همه جا خاله رو بردم تازه تاوسط بازار هم کشوندمش و کلی خسته ش کردم واسه شما پارچه تریکو خریدم و کلی وسایل دیگه که همش واسه شماست .وقتی برگشتم خونه از اینکه منو دیدی کلی خندیدی و پریدی بغلم آخه من وتو زیاد از هم دور نشدیم و وقتی چند ساعتی ازم دوری و بعد منو میبینی احساس میکنم میخوای یه چیزی بگی بخاطر همین الکی میخندی و میپری تو بغلمو محکم بهم میچسبی؛ راستی ما...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.29

مامانی جون از یه طرف خیلی خوشحالم که رشت هستیم ولی از یه چیزش خیلی بدم میاد و اونم اینکه همه انتظار دارن وقتی میریم حتما بریم خونشون هر دفعه که میام کلی ناراحت میشم که چرا خونه فلانی نرفتم چرا خونه اون یکی نرفتم و همه از دستم شاکی میشن ، اینش خیلی بده ولی بهر حال خونه مامان و مامان پدرامی و خواهرم باید حتما برم آخه قضیه اونا جداست .صبح که از خواب بیدار شدیم از بابایی خواستیم تا ما رو ببره خونه مامانم تا یه حموم کنیم و بریم خونه خاله راحله ؛ تمام اینکار یعنی حموم و ناهار و آماده شدن ما طوری شدکه ساعت 6 رفتیم خونه خاله. بازم طبق معمول آنا خانمی میخواد لباس عوض کنه و از زیر این کار در میره . ...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.28

صبح ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم شما ولی هنوز خواب بودی دخملی دلم خیلی برای بابا پدرامی تنگ شده بود یهو حواسم رفت پیشش که الان بدون ما چیکار میکنه ولی خوب اون که نمیتونست بیاد نمیدونم تو هم دلت واسه بابایی تنگ شده یا نه ؟ ولی فکر کنم الان خیلی کوچولویی و متوجه این جور مسایل نمیشی .بهر حال از خواب که بیدار شدم دیدم مامانی و بابایی بیدارن و باهم صبحونه خوردیم حدودای 10بود که بیدار شدی و بعداز شستن دست و روی دخمل گلم بهش صحبونه دادم و تصمیم گرفتم که ببرمش حیاط تا بازی کنه حیاط آپارتمان مامانی اینا خیلی بزرگه ولی خوب شخصی نیست برای همین من مجبور شدم مانتو و شال بزارم برم پایین اونجا هم یه گربه لاغر و مردنی بود که همش میومد سمت ما و من خیلی ...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.27

امروز تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان و بابای  بابایی ؛ صبح زنگ زدم و به مامانیت گفتم میایم اونجا ولی فکر کنم بد متوجه شد آخه وقتی رفتیم خونشون هر چی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد شانس آوردیم که دایی نرفته بود بعدا متوجه شدیم که مامانی فکر کرده ما بعدازظهر میریم و رفته بیرون ؛ وقتی فهمیدن که ما پشت در هستیم خیلی ناراحت شدن و رفتن خونه مامانی اینا تا ما بریم اونجا و ما رو بیارن دوباره خونه شون. اگر چه خونه مامانی اینا آپارتمانیه و شما تو این دو سه روزه عادت کردی بری حیاط بازی کنی ولی اونجا هم از شیطنت کم نذاشتی . اولین کاری که کردی رفتی سراغ کامپ یوتر عمو و خواستی که با موس بازی کنی . مامانی و بابایی که بعد ا...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.26

امروز تصمیم گرفتیم با مامانی بریم بیرون پیاده یه دوری بزنیم واسه همین به خاله راحله زنگ زدیم تا اونم بیاد خیابونی که رفته بودیم پر از بوتیک های قشنگ بود و واسه شما تازگی داشت خیلی خوشت اومد ضمن اینکه مثل همیشه نه دست من رو میگرفتی نه مامانی و نه خاله ، کلی ما رو دنبال خودت کشوندی .                                                                                                   &...
3 مهر 1390

سفر شمال 90.6.25

  امروز جمعه ست و دربی پرسپولیس و استقلاله و ما هم که طرفدار سرخپوشان همیشه قهرمان هستیم خودمونو برای این مسابقه آماده کردیم از صبح دایی حسن اولتیماتوم داده که هر کاری دارین انجام بدین که از ساعت 3 به بعد من جایی شما رو نمیبرم.واسه همین رفتیم بیرون تا یه دوری بزنیم . آنا خانمی قبل از رفتن به بیرون چی بگم از شیطونیهای این دخملی     بعداز ناهار آماده شدیم تا ساعت 6:30 بازی رو ببینیم خدا خدا میکردیم که پرسپولیس ببره مامانی هم گفت من نذر صلوات کردم . بازی که شروع شد شماهم داشتی ما رو نگاه میکردی شاید به خودت میگفتی اینا چرا زل زدن به تلویزیون و هیچ کار نمیکنن اما با خوردن گل اول و داد و فریا...
3 مهر 1390